زوج درمانی تحلیلی

پیش از مطالعه‌ی این فصل، به سؤالات زیر فکر کنید:

1- فلسفه‌ی ازدواج کردن چیست؟

2- آیا ازدواج می‌تواند یکی از عناصر کوچک، در سیستم بی‌نهایت حیات باشد و فعالانه در جهت تحقق اهداف حیات تلاش نماید؟

3- طبیعت حیات، یکپارچگی‌ست و تمام اجزاء آن در عجین شدن با یکدیگر، یک کل بزرگتر را می‌آفرینند (گشتالت درمانی). آیا شما می‌پذیرید که انسان جزئی از این کل و ازدواج، جزئی از کل وجود انسان باشد؟ در این صورت و همراستا با هدف حیات، هدف وجودی ازدواج چه می‌تواند باشد؟ چه می‌تواند باشد به جز یکپارچه‌سازی؟

4- مهمترین مراحل تحول در کودکی کدامند؟ هر یک از این مراحل چگونه در شخصیت‌سازی افراد دخیل بوده‌اند؟ تثبیت شدن در هر مرحله‌ی تحولی، چطور در مجذوب شدن ما به افرادی خاص تأثیر می‌گذارد؟

5- تصویرهای ناهشیاری که از خصایص و کارکردهای مثبت و منفی والدین در ذهن داریم، چگونه بر ادراکات کنونی‌مان از تصاویر همسر اثر می‌گذارند؟

6- آیا گفتگو کردن با همسر باید بر اساس قواعدی صورت گیرد؟

7- خود بلعیدگی چگونه مانع همدلی می‌شود؟

8- آیا عشق خیال‌انگیز و رؤیایی هم می‌تواند جزئی از نظم‌مندی طبیعت باشد که با هدف یکپارچه‌سازی انسان، تدبیر شده باشد؟

واژه‌شناسی در ایماگو درمانی

  • تصویرسازی ذهنی (ایماگو) و بازسازی آن.
  • ارتباط (گفتگوی ایماگویی، گفتگوی کودک- والد).
  • اصول گفتگوی ایماگویی (همدلی- آیینه‌سازی- اعتباربخشی- اصل کشسانی).
  • صمیمیت هیجانی، ایمنی هیجانی.
  • مغز (بخش‌ها، کارکردها).
  • عشق رؤیایی (خاستگاه، بازسازی).
  • تعهد
  • خودبلعیدگی
  • خودافشایی
  • مراحل تحولی انسان (از منظر ایماگودرمانی): دلبستگی- اکتشاف- هویت- شایستگی- ارتباط

نظریۀ ایماگو درمانی هندریکس

 خاستگاه نظریه

طولانی بودن روانکاوی‌های سنتی به لحاظ زمانی، هزینه‌ی زیاد درمان برای مراجعین، باز پرداخت بسیاری از درمانگران از طریق بیمه و نیاز به نتایج کمی و آشکار از طریق بررسی پیامدها، از مهم‌ترین عواملی بودند که روان درمانی را از شکل پویشی دراز مدت به حوزه‌های شناخت بنیاد و گرایش به سرعت سوق دادند. هم اکنون زوج درمانی نیز فضای کمتری را به پرداختن در جزئیات گذشته اختصاص می‌دهد. این حیطه، حالا، به‌جای توجه شدید به تغییر فلسفه زندگی، برای حل مسئله وزن بیشتری قایل می‌شود. با این همه نظر به بازگشت پذیری (عود) بالا در درمان‌های هشیاری‌مدار – درمان‌هایی که در میان تقسیم‌بندی فروید از سطوح آگاهی، ذهن تنها بر سطح نمایان و هشیار آن تمرکز می‌کنند- و نقصان‌هایی که در درمان‌های تحلیلی- سنتی برشمردیم، به نظر می‌رسد که برای دستیابی به نتیجه‌ای کارسازتر، یکپارچه‌سازی جریانات مذکور اجتناب‌ناپذیر باشد.

درمان تصویر‌سازی- ارتباطی (IRT ) در عین حال که فلسفه‌ای انعطاف‌پذیر و قابل درک را پیرامون روابط به زوج‌ها عرضه می‌کند، مهارت‌های لازم جهت حل مسئله و مکالمه را نیز در اختیارشان قرار می‌دهد. فلسفه‌ی مطرح در این نوع درمان، حقیقت عشق و ناکامی‌ها را برای جفت‌ها روشن کرده و نمایان می‌کند که چرا بهتر است همسران به جای فروپاشی رابطه، روی آن کار کنند. از سوی دیگر، مهارت‌های مورد نظر همچون ابزارهایی کاربردی، همسران را به سوی پیوند، درک و پاسخدهی شایسته به ناکامی و نیز شفای آسیب‌پذیری‌های ایجاد شده در کودکی رهنمون می‌شوند. ایماگو‌درمانی در میان طیف وسیعی از مدل‌های در دسترس زوج درمانی، با مجموعه‌ای از ویژگی‌های ارزشمند شناسایی می‌شود: کاربردی، کوتاه مدت، قابل فهم، منطقی، راهگشا و به سرعت تاثیر‌گذار. بعضی از درمانگران، این مدل را به عنوان الگوی اصلی در کارشان بر می‌گزینند و بسیاری تنها با بهره‌جویی از مهارت‌های طرح شده در آن، فنون ایماگو درمانی را با آموخته‌هایشان از سایر مدل‌ها تلفیق می‌کنند؛ درمانگرانی هم هستند که آموزش دیده‌ی سایر مدل‌های تجربی بوده‌اند ولی جذب فلسفه‌ی ایماگو درمانی شده و همین فلسفه را مبنای کار تئوری خود قرار داده‌اند (لاکوت، 2007).

در متد روان‌درمانی همه‌ی ما مدیون نبوغ فروید هستیم. او فرآیند کشف ساختار روان، به ویژه منابع ناهشیار هیجان، تفکر و رفتار، را بنیانگذاری کرد. افرادی که زمان و هزینه‌ی کافی در اختیار داشتند سالها تحت مدیریت روانکاو به کشف ذهنیت خود می‌پرداختند. مدل او پیرامون روان دارای ساختاری درون روانی- نهاد، خود، فراخود- بود که در عین حال با بافتار رشدی و محیط شفا‌دهندگی (خانواده) فرد نیز تعامل می‌کرد. اما درمان فروید، که با هدف ایجاد خود مختاری، عدم وابستگی و خودکارآمدی انجام می‌شد، عمدتاً ساختاری غیر ارتباطی داشته، مقولات درون‌فردی را محور تمرکز قرار می‌داد. واقعیت بنیادین در روانکاوی سنتی، پرورش فردی خودگردان و ذهنی استقلال یافته بود. (این روند «الگوی فردی » نامیده می‌شود). به زودی در حرفه‌ی روان درمانی تحولی ایجاد شد و شاگردان فروید مرکز توجه درمان را به سوی منابع قدرتمند سلف و متغیرهای شفادهنده‌ی ارتباطی تغییر جهت دادند: نظریۀ میان فردیِ سالیوان، روابط شیءِ فیربرن و وینیکات، نظریۀ دلبستگی بالبی، روانشناسی خودِ کوهات و «روان تحلیلی ارتباطیِ ستولورو و میشل »، همه وهمه رابطه را اصل و بنیان شکل‌دهی به شخصیت قلمداد می‌کنند و تقدم آن بر مقولات درون‌فردی را آشکار می‌دانند. این روند، تحت عنوان «الگوی ارتباطی »، موجب پیدایی روان درمانی‌های کوتاه‌مدت شد.

حیطه‌ی زوج درمانی و خانواده درمانی نیز تحت تاثیر بینش‌های رابطه محور پدیدار شده، تمرکز بر متغیرهای میان فردی را آغاز و کارایی قابل مشاهده و کوتاه مدت درمان‌ها را مورد توجه قرار دادند. در این میان تحولات فرهنگی که در بافتار برنامه‌های سلامت روان ایجاد و فرآیند مشاوره‌دهی به مراجعین را از بیست تا چهل جلسه به ده جلسه کاهش داد، درمانگران تحت پوشش بیمه‌ی خدمات رابیش از پیش به سوی درمان‌های پویشی اما کوتاه مدت روانه کرد. در مجموع، متدهای روان پویشی (پارادایم فردی) آماج درمان را پرده‌برداری از پیچید‌گی‌های گذشته و ناهشیار قرار دادند و پارادایم ارتباطی در زوج درمانی، مهارت‌های گفتگو، حل تعارض ، اصلاح رفتار و حل مسئله را هدف دانسته‌اند.

در این میان، فراسونگری و تاکید بر رهایی از تعصب‌ورزی بر دیدگاهی خاص، حرفه‌ای‌ها را به تلفیق عناصر کارآمد هر رویکرد با سایر رویکردها (یکپارچه‌نگری) ترغیب کرد. ایماگو‌درمانی ارتباطی نیز همچنان که از نامش پیداست، دست ساخته‌ی همین نگرش تلفیقی بوده است. ایماگو‌درمانی ارتباطی که در 1970 به عرصه‌ی زوج درمانی راه یافت، با پدید‌آیی درمان‌های ارتباطی مقارن بود. این رویکرد دو مقوله را به طور همزمان مورد تاکید قرار داد: نخست شناسایی تاثیرات کودکی بر پویایی‌های ازدواج و انتخاب همسر و دیگری، اهمیت اکتساب مهارت‌های ارتباطی.

نظر به اینکه ایماگو‌درمانی هر دو مقوله‌ی تحلیل‌های درون‌روانی و روابط میان فردی را مورد توجه قرار می‌دهد، «آسیب شناسی» در این دیدگاه برخاسته از روابط معیوب و فعلی همسران است که خود در کودکی هر همسر ریشه دارد. در ایماگو‌درمانیِ ارتباطی، همه‌ی پاتولوژی، رابطه است: ریشه‌ی تمام دشواری‌های کنونیِ رابطه، گسیختگی‌های پیوند‌های مورد انتظار در کودکی‌ست و این گسست‌های ناخوشنودکننده‌ی گذشته، دوباره در روابط صمیمانه‌ی همسران پدیدار خواهند شد. بر این اساس، دوباره نبوغ فروید به خاطر می‌آید. چرا که شالوده‌ی تفکر او بر اساس مفهوم سرکوبی بنیانگذاری شده بود: مطالب مدفون شده و سرکوب گردیده‌ای که در ناهشیار روان به پویش مشغول و در کمینِ نشسته‌ی فرصتی مناسب برای باز پیدایی اند، به شیوه‌ای اجتناب‌ناپذیر در روابط بعدی ظاهر شده و قدرتمندانه رفتار را تحت کنترل خواهند گرفت. مداخله‌ی «گفتگوی ایماگویی»، زوجهای کاندید ایماگو‌درمانی را کمک می‌کند تا پیوندهای کنونی‌شان را احیاء و متعاقباً گسیختگی پیوند در کودکی‌شان را باز‌سازی نمایند.

هدف از ایماگو‌درمانی ارتباطی رساندن زوج‌ها به دو بینش اساسی است: رابطه‌ی مشترک چیزی جز بازتابی از واقعیت فردی هر همسر نیست و رابطه‌ی زوجی تاثیری بسیار جدی بر شیوه‌ی بودن هر فرد با خود و در هستی دارد. به عبارت دیگر رابطه‌ی زناشویی هم از پویه‌های درون‌فردی تاثیر می‌پذیرد و هم بر آن تاثیر می‌گذارد. فرآیند درمان بر آن است تا در خاتمه، همسران را به درک مفهوم ازدواج و حفظ رابطه‌ای دیرپا مجهز سازد.

– درمان تصویرسازی- ارتباطی با هدف تبدیل تجارب منفی کودک به تجاربی شفایافته و عمیق در بزرگسالی، فعالیت می‌کند. این درمان، شفابخشی جراحت‌های کودکی، حل تعارضات زناشویی و افزایش صمیمیت و پیوند را آماج کار خود قرار داده است. هدف درمان این است که همسران به لحاظ شخصی یکپارچه شوند و رابطه‌ای هشیار را تجربه کنند (موریس ، 2003).

خاستگاه درمان تصویرسازی- ارتباطی، مدل‌های روان‌پویشی فردی‌ست، امّا به گونه‌ای که این پویایی‌‌ها در بافتارهای ارتباطی نگریسته شوند؛ توجه به پویش‌های درون روانی دربافتاری از روابط میان‌فردی را «درمان مشترک » نامیده‌اند و از این گذر ریشه‌ی اصلی ایماگو درمانی، از درمان‌های اشتراکی نشأت گرفته. بعدها این رویکرد با تأثیرپذیری از نظریۀ سیستم‌ها و درمان‌های گروهی اصلاح شده و گسترش یافت. فرضیات فرانظریه‌ای آن از فیزیک کوانتوم و عرفان مذهبی الهام گرفته و بر اساس همین مبانی، موقعیت و ماهیت انسان را عموماً بر پایه‌ی روابطش نگریسته است. این شیوه‌ی زوج‌درمانی در حقیقت دریچه‌ای‌ست که همسران پس از گشودنش، به چشم‌اندازی فلسفی و عمیق از کل هستی و کیهان نیز مجهز خواهند شد.

بنیان درمان ایماگویی- ارتباطی بر این عقیده استوار است که هر فرد در عین آن‌که مخلوق و تابع رابطه است، خالق آن نیز می‌باشد؛ به عبارت دیگر هر یک از همسران نه تنها خالق رابطه‌ای هستند که در آن ایفای نقش می‌کنند، که پیرو، مخلوق و تبعیت‌کننده‌ی آن نیز به شمار می‌روند. هر شخص در بدو خلقتش، زندگی را متصل و در پیوند با تمام جنبه‌های خود آغاز می‌کند: عوامل فیزیکی، اجتماعی و بافتار کیهانی و بیکرانی که در آن قرار می‌گیرد، در زمره‌ی این جنبه‌ها به شمار می‌روند. هر فرد یک کل است و یکپارچگی با همه‌چیز را تجربه می‌کند. مشکلات انسان از آنجایی آغاز می‌شود که این پیوند ضروری میان اجزاء گسیخته می‌گردد. از مهم‌ترین و اساسی‌ترین عواملی که موجبات گسست این یکپارچگی را فراهم می‌کند، رفتارهای ناهشیار والدین است. شیوه‌های فرزندپروریِ والدین، عموماً به شیوه‌ای ناهشیارانه از حفظ و ابقاء اتصال اولیه‌ی کودک به هستی حمایت نمی‌کنند و پیوندهای بالقوه‌ی ذات او با جنبه‌های ذکر شده را از هم باز می‌کنند. نتیجه‌ی چنین ناحمایتگری‌هایی، جدایی کودک از بخش‌های مرتبطِ وجود خود و نیز بیگانگی‌اش از دیگران خواهد بود: افرادی که ویژگی‌های مشکل‌آفرین بافتار اجتماعی که در آن زندگی می‌کنیم را خلق کرده و جوامع را به زمینه‌ای آکنده از تنش‌های میان‌فردی، بیماری‌های اجتماع‌خاست و دشواری‌های روانی افول داده‌اند. گرایش ذاتی و بنیادین هر انسانی اکتساب و احیاء دوباره‌ی این پیوند طبیعی است. ازدواج که به‌عنوان عاملی مفید و ساختار‌دهنده به جوامع و در جهت برآوری نیازهای شخصی افراد گسترش یافته است نیز همگام با همین گرایش ذاتی حرکت می‌کند: ازدواج از نقطه نظر ایماگو درمانگران، وسیله‌ای است که افراد به واسطه‌مندی‌اش تلاش می‌کنند تا آن اتصال و آن پیوند گمشده را ترمیم نمایند. عشق رؤیایی ، فرآیندی انتخابی است که افراد در آن به شیوه‌ای ناهشیارانه رابطه‌ای را با کسی شبیه به مراقب اولیه‌ی خود ایجاد می‌کنند و همانطور که در کودکی از آن مراقب انتظار حفظ و حمایت از یکپارچگی و برآوری نیازهای هیجانی‌شان را داشتند، حالا هم از همسرشان انتظار پیدا می‌کنند که جراحت‌های هیجانی ایشان را شفا بخشیده، احساس تمامیت و کلیت با هستی را به آنها برگرداند. متاسفانه عموماً این تلاش به شیوه‌ای اجتناب‌ناپذیر با شکست مواجه می‌شود! از آن‌جا که شباهت همسر انتخاب شده با والد برترمان در کودکی، دوباره همان جراحت‌ها، هیجانات و ادراکات را بازآفرینی می‌کند، رابطه به مکانی برای کشمکش قدرت تبدیل خواهد شد. و در همین نقطه است که بیشتر زوج‌ها به‌دنبال درمان و در پی درمانگران روانه می‌شود.

نقش ایماگودرمانگر در مقایسه با درمانگران سنتی و نیز پیروان درمان‌های بسیار کوتاه، که هر دو ناچاراً در فرآیند درمان کارکرد یک متخصص را ایفا می‌کنند، شفا‌دهندگیِ یکسویه نیست. ایماگو درمانگر تسهیل‌گر فرآیند درمانی ویژه‌ای است که همسران را در راستای شفابخشی به یکدیگر و رشد به سوی یکپارچگی، قدرتمند می‌کند. درمانگر بر آن است تا هر همسر را درمانگر دیگری کند. از این رو، او بیش از آن‌که مظهر شفا‌دهندگی باشد، مربی و هدایتگر خواهد بود.

اساساً ایماگو‌درمانگر همسران را در جهت ساختن رابطه‌ای آمیخته با تعهد، سرشار از تماسهای توجه‌آمیز و پیوندهایی همدلانه هدایت می‌کند. رابطه‌ی این‌چنین مفروش از تعهد، تماس و همدلی از طریق فرآیندی به‌نام گفتگوی ایماگویی اکتساب خواهد شد. درمانگر با به‌کارگیری مستمر و آگاهانه‌ی سه مرحله‌ی اساسی در گفتگو- آیینه‌سازی، اعتبار‌بخشی و همدلی- نهایتاً پیوند میان همسران را بازآفرینی می‌کند و این پیوند همان مرهمی است که جراحت‌های هیجانی، توقف‌های رشدی و بلوکه شدن‌های معنوی را شفا خواهد داد.

در ایماگویی درمانیِ ارتباطی، هدف درمان یاری رساندن به زوج‌ها برای خلق مشارکتانه‌ی ازدواجی هشیار است. زمانی که زوج‌ها معنی رابطه‌ی صمیمانه و هدف فلسفی از گرایش آدمی به عشق و ازدواج را درک کنند، به کمک درمانگر و به شیوه‌ای همکارانه، ازدواجی از سر آگاهی را تجربه خواهند کرد.

هدف نهایی درمان و به عبارتی اصلی‌ترین انتظار از پیامد‌درمانی، خلق رابطه‌ی آگاهانه‌ای است که در سایه‌ی آن هر دو همسر احیاء و بازآفرینی گرایش ذاتی‌شان به یکپارچگی را تجربه کنند: یکپارچگی با تمامی بخشهای خود، اتصال جنبه‌های فیزیکی به بافتار اجتماعی و سرانجام ارتباط همه‌ی این عوامل با هستی و کائنات. آماج ایماگو درمانی، بازگرداندن تجربه‌ی گمشده‌ی هر فرد از یکپارچگی‌ست که در کودکی آن را از دست داده بود (لاکوت، 2007).

یکی دیگر از اهداف عمده در درمان ایماگویی- ارتباطی، سازماندهیِ صحیح به تقابل عناصر درون روانی افراد با یکدیگر است. از آنجا که در این درمان، مانند هر زوج درمانی دیگر، تمرکز اصلی بر بهبود وضعیت ارتباطی همسران قرار می‌گیرد، ترمیم پویه‌های دروان‌روانی نیز خود با هدف بازآفرینی رابطه‌ای رضایت بخش اعمال خواهد شد و آماج، برقراری «تقابلی یکپارچه» از عناصر دروان روانی‌ست نه کارکرد جداگانه‌ی یکی از آنها. از این گذر، نوعی اختلال شخصیت هیچ برتری بر نشانگان آسیب ندارد و بر عکس. چنانچه و زمان‌هایی که درمانگر با یکی از همسران کار می‌کند، باز هم هدف همان رابطه‌ است چرا که او در پی افزایش سطوح کارکرد یکی «از همسران» در رابطه‌ی مشترک است.

در درمان ایماگویی ارتباطی، رقابت و متعاقباً اثبات برتری شیوه‌های کوتاه مدت با طولانی‌مدت‌ها مورد نظر نیست. در این درمان تمرکز بر رابطه است و بر تقابل کارکردی عناصر درون‌روانی با یکدیگر؛ به همین دلیل، اختلال شخصیت با نشانگان آسیب در مقامی برابرند. به سخنی دیگر، از آن‌جا که تمرکز درمان‌های زوجی بهبود وضعیت ارتباطی همسران با یکدیگر است و ترمیم پویه‌های درون‌روانی خود در خدمت بازآ‌فرینی رابطه‌ای رضایت‌بخش تلاش می‌کند، لذا آن‌چه اهمیت دارد کوتاه یا بلند مدت بودن درمان نیست. آن‌چه بر آن تمرکز می‌شود “تقابل عناصر درون‌روانی با یکدیگر است” نه تک تک یا یکی از آن‌ها.

گفتگوي ایماگویی: مهارتي ضروري

«يكي از پديده‌هايي كه بدنبال بررسي‌هايم، آن را جهان شمول يافته‌ام اين است كه وقتي فردي درك مي‌كند به راستي شنيده شده است، اشگ در چشمانش حلقه مي‌زند. به نظر من اين اشگ گريه‌ي شوق است. در اين اشگ‌ها انگار صدايي طنين مي‌اندازد و مي‌گويد: « خدا را شكر، كسي مرا شنيد. حالا كسي هست كه مي‌داند من بودن يعني چه. در تمام روزهاي گذشته مثل زنداني بيچاره‌اي در سلول انفرادي حبس بودم و هر صبح و شام فرياد مي‌زدم كه «آيا كسي صدايم را نمي‌شنود؟ كسي اينجا نيست؟» و سرانجام يك روز صداي آرام پاي يك انسان به گوشم رسيد و نجوا كرد كه «آري، كسي هست.» زنداني با همين پاسخ آرام از تنهايي رها مي‌شود و دوباره احساس مي‌كند كه انسان است. آدم‌هاي بسيار بسيار زيادي را مي‌شناسم كه امروزه در سلول‌هايي انفرادي محبوس‌اند؛ كساني كه هيچ نشاني از يك ياور در بيرون از سلول نمي‌بينند. كافي‌ست كمي به دقت گوش كنيم و در اين صورت، حتماً صداي خسته و ضعيف زندانياني كه از سياهچال تنهايي‌شان برايتان پيام مي‌فرستند را خواهيد شنيد.»
كارل راجرز، آزادي براي آگاهي،1969

واژه‌هاي كارل راجرز هنوز در گوش‌ها طنين مي‌اندازد؛ شنيده شدن و درك گرديدن واقعاً انسان را از دنياي درونش رها مي‌كند. چنين احساس‌هايي، ما را در رابطه‌ي حقيقي با شخصي ديگر قرار مي‌دهند و به ما خاطر نشان مي‌كنند كه افكار و احساسات دروني‌مان براي سايرين نيز معنا و اهميت دارد. در اين حالت خوشايند باور مي‌كنيم كه ذهنيت و هستي‌مان مي‌تواند توسط شخصي در بيرون، مورد تأييد و اعتباربخشي قرارگيرد. پژوهش لامبرت (1992) پيرامون فرآيند درمان، نشان مي‌دهد كه رابطه‌ي درماني تا ميزان سي درصد نتايج روان درماني را تبيين مي‌كند. از اين رو دستاوردهاي درمان، نه صرفاً از طريق تكنيك يا مدل كاربردي درمانگر، كه عمدتاً به واسطه‌ي گرما، پذيرش، قابل اعتماد بودن، نگرش ناقضاوتگرانه و همدلي وي ايجاد مي‌شود. شگفت آنكه معتبر شمرده‌شدن و پذيرش حقيقي از سوي ديگري، همزمان با پيوندي كه ميان دو شخص برقرار مي‌كند، گوينده را مجزا و منفك نيز مي‌گرداند؛ شنيده شدن حقيقي به خود متمايزسازي مي‌انجامد.

وظيفه‌ي ايماگو درمانگر نيز در راستاي موارد اشاره شده شكل مي‌گيرد. او در طول درمان، اهميت رابطه‌ي درماني را عملاً به زوج‌ها نشان مي‌دهد و به آنها ثابت مي‌كند كه اگر عميقاً كسي را بشنويم و او گوش كردن فعالمان را تجربه كند، هم احساس پيوند خواهد كرد و هم حس تمايزيافتگي. چنانچه زوج‌ها اين مهم را دريافت كنند، پتانسيل‌هاي شفابخش موجود در رابطه‌ي درماني را به رابطه‌ي زناشويي‌شان نيز تعميم مي‌دهند و با درك يكديگر، رهايي از سلول تنهايي را تجربه می‌نمایند. پژوهش‌ها نمايان كرده‌اند، همسراني كه به شنيدن عميق و درك يكديگر قادر مي‌شوند، شانس بيشتري براي تغيير رفتار، دستيابي به اهداف و رشد احساس خود بودن خواهند داشت. وقتي زوجي ياد مي‌گيرند كه چطور رابطه‌اي واقعي را در ميانشان خلق كنند، بدون پرداخت هزينه به درمانگري بيگانه، از وجود شريك زندگي‌شان بهره مي‌برند. در اين صورت آنها همسراني هستند ياور، كه فرآيند مشاركتي رشد خود را پيش رو دارند.

گفتگوي ایماگویی

يكي از مفروضه‌هاي بنيادين درمان ايماگويي- ارتباطي مطرح كرده است كه از مهمترين تفاوت‌هاي موجود در ميان زوج‌هاي رضامند و آشفته، سبك گفتگوي آنهاست. در ايماگودرماني با دو شيوه‌ي اصلي گفتگو سروكار داريم: گفتگوي انتقادی و گفتگوي آگاهانه يا همان گفتگوي ایماگویی.

آنچه كه عموماً در ميان زوج‌هاي آشفته جريان دارد، سخناني تلخ و آميخته با نيش‌ زني‌ست. «گفتگوي انتقادي» زماني رخ مي‌دهد كه شنونده بجاي گوش دادن، در پي يافتن راهي جهت دفاع از خود و يا موضع خود باشد. شنيدن دفاعي هم براساس خاصيت ذاتي‌اش، حتي پيش از پاسخ شنونده، گفتار گوينده را بي‌اعتبار و فضاي گفتگو را ناايمن مي‌گرداند. از طرفي، «گفتگوي آگاهانه» كه گفتگويي آگاهانه، با ساختار و از روي عمد است، نخست به شيوه‌اي تجويزي از سوي ايماگو درمانگر به همسران آموزش داده مي‌شود و آنها سپس ياد مي‌گيرند كه چگونه مي‌توان با هشياري به يكديگر گوش كرده و پاسخدهي نمود. به نمونه‌اي از گفتگوي انتقادي توجه كنيد:

ليزا: چه روزي بود! خيلي خسته‌ام. امروز با مدرسه‌ي ليلا ديداري داشتم و فهميدم كه او در درسِ خواندن اشكال دارد. بعد بايد پروپوزالم را تحويل مي‌دادم و بخاطرش دو ساعت رانندگي كردم. به قراري كه براي ناهار با مادر داشتم هم نرسيدم. واي چقدر از اين جور روزهاي پر دردسر متنفرم.
آلن : درسته، صورتحساب مربوط به چمن‌كاري رو ديدي؟
ليزا: آيا حرف‌هايي كه زدم رو شنيدي؟
آلن: بله، اما تو سؤالي كه كردم را نشنيدي.
ليزا: تو هيچوقت به من گوش نمي‌كني. من واقعاً خسته‌ام و اين موضوع اصلاً برات مهم نيست.
آلن: من هم خيلي خسته‌ام. اما كارهام رو براي حرف‌زدن در مورد خستگي‌هام رها نمي‌كنم، چون واقعاً كار دارم.
ليزا: فكر مي‌كني من كار ندارم؟ من در حال فرسودگي هستم و تو فقط نگران صورتحساب‌هايي.

وقتي زوج‌ها نمي‌توانند درست با هم گفتگو كنند، نتيجه‌اي جز كشمكش قدرت وجود نخواهد داشت. در كشمكش براي قدرت، كه خاستگاه اساسي‌اش گفتگوي انتقادي است، هريك از همسران در جستجوي راهي براي دفاع از موضع خود هستند. شواهد پژوهشي نشان داده‌اند كه پيامد كشمكش قدرت در ميان زوج‌ها، به سه صورت عمده تجلي مي‌كند:

1- احساس ناكامي و ايجاد فاصله در ميان همسران (فاصله‌جويي)؛

2- احساس يأس و نگه‌ داشتن احساسات در درون خود (ناافشاگري احساسي)؛

3- احساس ترس و هراس از پاسخ نفر مقابل و در نتيجه با او مشورت نكردن در امور و از او كمك نخواستن (ناديده گرفتن نظر ديگري).

مورد اخير كه يكي از وجوه تشخيص در ميان زوج‌هاي راضي و ناخرسند نيز هست، چيزي شبيه به تمايز را در افراد ايجاد مي‌كند؛ تنها تفاوت مهم اين است كه هدف از ناديده گرفتن نظر همسر فاصله‌جويي با شالوده‌ي هراس است ولي در تمايز سالم، افراد قادرند بطور ارادي از ديگران فاصله گرفته و در عين حال با ايشان پيوند داشته باشند (لاکوت، 2007).

«گفتگوي آگاهانه» داراي خصوصيات قابل توجهي است. اين گفتگو به فرستنده احساس كاملاً شنيده و درك شدن مي‌دهد. و زمانيكه شخص احساس درك شدن مي‌كند، خواهد توانست تا انرژي بكار گرفته شده براي دفاع از موضع خود را باز جهت‌دهي كرده و بسوي هدف مهمترِ پرورش احساس خود بودن، روانه سازد. گفتگوي آگاهانه، همچنين بطور همزمان به گيرنده اجازه مي‌دهد تا بدون احساس فشار و اجبار براي موافق بودن با نظر گوينده، به سخنانش گوش كند و بدون اينكه زيربار اضطرار براي همزيستي (ادغام بي‌چون و چرا) با عقايد او باشد، حس فرديت را تجربه نمايد. گفتگوي ايماگو درماني، به دو واقعيت اجازه‌ي بودن مي‌دهد: زمانيكه زوج‌ها از طريق فرآيند گفتگوي آگاهانه به اين مهم پي مي‌برند كه در رابطه‌ي مشتركشان، دو واقعيت وجود دارد، تازه قادر خواهند شد كه رشد يكديگر را تسهيل نمايند. تسهيل دو جانبه‌ي رشد زوج‌ها، از طريق فرآيند ارزشمند و نيز دشوار «درك نيازهاي يكديگر» صورت مي‌گيرد. درك‌كردن نيازهاي نفر ديگر كار ساده‌اي نيست اما به منظور راه رفتن روي اين سرزمين ناشناخته، زوج‌ها مي‌توانند از اصول سه‌گانه‌ي گفتگوي ايماگويي بهره ببرند: آيينه‌سازي، اعتباربخشي و همدلي، اصول سه‌گانه‌ي گفتگوي زوجي در ايماگودرماني‌اند و احساس آرامشي كه همسران براي گام نهادن در سرزمين واقعيت‌هاي همديگر به آن نياز دارند را به زوج‌ها هديه مي‌كنند.
«گفتگوي آگاهانه» فرآيندي تجويزشونده از سوي ايماگو درمانگر است كه به تمرين زوج‌ها نياز دارد. وقتي زوج‌ها به تازگي فرآيند سه‌گانه‌ي اين گفتگو را تمرين مي‌كنند، عمدتاً روند را بسيار با ساختار و گاهاً مصنوعي و طوطي‌وار مي‌دانند. اما اين احساس، گذراست و عبور خواهد كرد. پس از حدوداً شش ماه تمرين، زوج‌ها مي‌توانند به طور طبيعي و سيال، از آنچه آموخته‌اند استفاده كنند. آنها كاملاً فراموش خواهند كرد كه در آغاز يادگيري، چقدر مجبور بودند ذهنشان را كنترل كنند. هزينه‌ي دشوار طي‌كردن دوره‌ي گفتگوآموزي، آفرينش رابطه‌اي‌ست كه عضوهاي دوگانه‌ي آن يكديگر را درك و مورد قدرداني قرار مي‌دهند.

 

اصول سه‌گانه‌ي گفتگوي آگاهانه در ايماگو درماني

1- آيينه‌سازي

نخستين گام در فرآيند گفتگوي زوج‌ها، آيينه‌سازي كردن است. در اين تكنيك همسر دريافت‌كننده آنچه كه واقعاً شنيده- نه آنچه كه فكر مي‌كند گفته شده و نه آنچه كه او دوست داشته كه گفته شود- را به شخص فرستنده برمي‌‌گرداند. اين روش موجب ايجاد تماس در ميان همسران شده، به فرد فرستنده احساس شنيده شدن مي‌دهد. منفعت آيينه‌سازي فقط به فرستنده برنمي‌گردد: از آنجا كه گيرنده براي درست شنيدنِ گفته‌هاي فرستنده، به گوش‌كردن فعال و از روي عمد نياز دارد و بدون تمركز جدي بر جملات نمي‌تواند آيينه‌سازي نمايد، لذا همين تمركز، فرد دريافت‌كننده را از پاسخدهي براساس واكنش دفاعي و بلاواسطه مصون خواهد كرد. آيينه‌سازي در ايجاد تماس ميان شنونده و گوينده نقش به سزايي دارد و به همين خاطر ضروري است كه با دقت و درستي انجام شود. در صورت نياز، دريافت‌كننده مي‌تواند از فرستنده بخواهد تا گفته‌اش را تكرار نمايد. فراموش نكنيد كه هدف زير ساختاري آيينه‌سازي، دريافت منظور حقيقي گوينده است.

2- اعتباربخشي

پس از آنكه دريافت‌كننده به درستي عمل آيينه‌سازي را انجام داد، گفته‌هاي همسرش را مورد اعتباربخشي قرار مي‌دهد. اعتباربخشي همان توافق نيست، هرچند كه مي‌تواند به آن نيز بيانجامد. در اعتبار بخشيدن به گفته‌هاي ديگري، بطور ضمني به او مي‌گوييم: «اگر مي‌توانستم از دريچه‌ي چشم تو به دنيا نگاه كنم، مي‌فهميدم كه چرا چيزها را اين شكلي مي‌بيني». به عبارت ديگر، معتبرسازي يعني: «عقاید تو از دیدگاه خودت دارای اعتبار حقیقی است.» از آنجا که اعتباربخشی، فرآیند گفتگوی آگاهانه را از شنيدن فعالِ صرف متمايز مي‌سازد، بخش بااهميتي از آن تلقي مي‌شود. با تكنيك مذكور، دريافت‌كننده موقتاً خود را در افكار ديگري غرق و نقطه نظرات او را درك مي‌كند.
اعتباربخشي مي‌تواند لحظه‌اي و بسيار كوتاه باشد؛ درست مثل يك تجربه‌ی آها ي كوچك. آن، با شنيدني نسبتاً طولاني عجين، از گوش‌كردن‌هاي دفاعي خالي و با هدف رسيدن به اين ادراك كه نگرش گوينده معتبر و قابل تأييد شدن است، انجام مي‌شود. وقتي معتبرسازي مي‌كنيم، ضمن ورود به دنياي ديگري وسعي جهت درك اعتبار آن، خود حقيقي‌مان را نيز حفظ و آن را به هويت ديگري نمي‌بازيم. اين تكنيك به فرستنده و دريافت‌كننده، پيام مي‌دهد كه ديدگاه هردويشان پذيرفتني و هيچكدام نادرست نيست. نگرش منحصربه‌فرد و بي‌همتاي هر شخص، فرديت او را در رابطه تثبيت و او را از اجبار براي در هم تنيدگي با نگرش ديگري، مصون مي‌دارد. به بياني ديگر، اعتباربخشي، تفكر همزيستانه و ادغامي را از ميان برداشته و تمايز سالم را وارد رابطه مي‌كند.

3- همدلي كردن

چنانچه دريافت‌كننده بتواند گفته‌هاي همسرش را اعتباربخشي نمايد، او معمولاً و متعاقباً درك خواهدكرد كه گوينده در مورد حرف‌هايش چه احساسي داشته. چنين ادراكي، دريافت‌كننده را به بخش سوم از فرآيند گفتگوي آگاهانه هدايت خواهدكرد: همدلي. براي همدلي‌كردن، فقط لازم است تا فرد دريافت‌كننده حدس بزند كه فرستنده احتمالاً چه احساسي دارد. بسياري اوقات افراد در يك لحظه بطور همزمان چند احساس را تجربه مي‌كنند و گاهي نيز دو احساس متضاد را. به همين خاطر دريافت‌كننده نيز مي‌تواند ادراك خود را از چنين چندگانگي‌هايي، به زبان آورد: «مي‌تونم تصوركنم كه احتمالاً احساس تنهايي، اندوه و وحشت مي‌كني». ناگفته پيداست كه دريافت‌كننده ممكن است در روند همدلي مرتكب اشتباه شود اما مهم تلاش براي حدس‌زدن و كوشش براي برقراري ارتباط و پيوند است. دريافت‌كننده بايد بياموزد كه پس از اشتباه‌كردن، باز هم در فرآيند درگير بماند و اگر بتواند اين درگيري را حفظ كند، همدلي صحيح قطعاً پديدار خواهد شد. از آنجا كه همدلي كار ساده‌اي نيست، ممكن است دريافت‌كننده براي چند لحظه احساسات گوينده را گم كند و با آن فاصله بگيرد؛ در اين صورت او مي‌تواند با آيينه‌سازيِ جمله‌ي اصلاحي گوينده- كه با هدف تصحيح ادراك دريافت‌كننده ارائه مي‌شود-، تلاش براي همدلي را از سرگيرد.

اشاره شد كه مهمترين موانع و بلوكه‌كننده‌هاي ايجاد همدلي در گفتگوها عبارتند از: وجود احساسات متناقض اما همزمان، ظهور چند احساس در يك لحظه و خطاي ذهني دريافت‌كننده. يكي ديگر از مقولاتي كه عموماً باعث سدكردن روند همدلي مي‌شوند، گوش‌كردن دفاعي (همسر) دريافت‌كننده است. از آنجا كه برخي از بيانات فرستنده مي‌تواند براي دريافت‌كننده ناخوشايند و او را به اضطراب دچار كند، عموماً دريافت‌كننده به شيوه‌اي ناآگاه تلاش خواهد كرد تا از طريق گوش‌كردن دفاعي، از فشاررواني رهايي يابد. ايماگو درمانگر به دريافت‌كننده آموزش مي‌دهد كه با تحمل و تاب آوردن در مقابل اين اضطراب‌ها، شنونده را به احساس شنيده‌شدن واقعي و درك گرديدن برساند و هدف اصلي از گفتگو را فراموش نكند.

 

مورد پژوهي: مايك و ليندا

مايك و ليندا دوازده سال است كه با هم ازدواج كرده‌اند. آنها دو پسر 8 و6 ساله و يك دختر سه‌ ساله دارند. اين زوج از چهار سال قبل ايماگودرماني را شروع كرده‌اند. همان زمان، ده جلسه طول كشيد تا توانستند فرآيند گفتگوي آگاهانه را ياد بگيرند.

پيش از شروع درمان، اين زوج از روند ازدواجشان ناخرسند و ناكام شده بودند. آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه بدليل مراقبت از فرزندان و مشغله‌هاي كاري، وقت كمي براي همديگر مي‌گذارند. همواره نسبت به حرف‌ها و عقايد هم دچار سوء ادراك مي‌شدند و احساساتشان آسيب مي‌ديد. همين آسيب‌ديدگي‌هاي مستمر احساسي باعث شده بود تا از بودن در كنار هم اجتناب‌كنند. مايك و ليندا تقريباً همه روزه به خستگي جسمي و رواني دچار بودند و فرصت‌هاي خيلي ناچيزي را به مهرورزي اختصاص مي‌دادند. وقتي براي درمان مراجعه كردند، نگران تأثيري بودند كه فضاي آشفته‌ي ارتباطي‌شان بر روح و روان بچه‌ها مي‌گذاشت. آنها تعهد دادند كه با وجود برنامه‌ي كاري فشرده‌شان، فرآيند درمان را تا آخر طي كنند و با انجام تمرين‌ها، تكنيك‌هاي لازم را ياد بگيرند.

در آغاز، بدليل محدوديت زماني كه اغلب داشتند و نيز به دليل ترديدهاي مايك نسبت به فرآيند درمان، كار به سختي پيش مي‌رفت. اين دشواري زماني شدت گرفت كه مايك فهميد حوادث دوران كودكي‌اش چطور امور امروزي او را در ازدواجش كنترل مي‌كنند. به هرحال، پس از گذر زمان، مايك متوجه شد كه فرآيند گفتگوكردن او با همسرش به شدت بهبوديافته و او نسبت به ليندا پاسخگوتر شده است. همين موارد انگيزه‌اي شد تا مايكِ سابقاً منفعل، بيشتر با روند ايماگودرماني درگير شود. در چهار سال گذشته، كه آنها هرچند با وقفه رابطه‌ي درماني را ادامه داده‌اند، بسياري اوقات به سبك پيشين گفتگوي خود – يعني گفتگوي انتقادي- بازگشت كرده‌اند اما وقتي به ياد مي‌آورند كه اين سبك آنها را به جايي نمي‌رساند به سرعت و بدون استثناء فضای گفتگو را تغییر داده و به اجرای گفتگوی آگاهانه برمی‌گردند. هر بار که پيامد مثبت گفتگوي با ساختار را تجربه مي‌كنند، شانس عود به گفتگوي انتقادي در ميانشان كمتر مي‌شود. هم‌اكنون، گفتگوي اين زوج چيزي شبيه مكالمه‌ي زير است:

– مايك: نياز دارم كه با تو حرف بزنم. مي‌توني وارد فضاي ايمن ذهنت بشي؟
– ليندا: بله. يك دقيقه صبر كن …. آهان. حالا مي‌تونم گوش كنم.
– مايك: ساعت 30/11 شده و قرار بود كه تو 11 خونه باشي. من واقعاً احساس اضطراب و خشم مي‌كنم. نگران بودم كه مبادا اتفاقي برات افتاده باشه.
– ليندا: (آيينه‌سازي) اگه درست فهميده باشم، گفتي كه قرار بوده 11 خونه باشم و حالا ساعت يازده و نيمه. احساس خشم و اضطراب و نگراني كردي و ترسيدي كه اتفاقي افتاده باشه. درسته؟
– مايك: بله
– ليندا: آيا چيز ديگه‌اي هم هست كه بخواي بگي؟
– مايك: من از عصبانيت به خودم مي‌پيچيدم و واقعاً در نيم ساعت گذشته از دستت عصباني بودم. وقتي فكر مي‌كردم كه تو حتي براي تأخيرت يك تلفن به من نكردي، حس مي‌كردم دارم ديوونه مي‌شم. به نظرم اين كارت بي‌احترامي به منه.
– ليندا (آيينه‌سازي): بسيارخوب. اگه درست فهميده باشم، گفتي كه از عصبانيت به خودت پيچيدي و اينكه من با تلفن بهت اطلاع ندادم كه ديرتر ميام رو نوعي بي‌احترامي به خودت فرض كردي. درسته؟
– مايك: كاملاً.
– ليندا: (اعتباربخشي و همدلي كردن) درك مي‌كنم. من دير كردم و تو نمي‌دونستي چي شده. مي‌تونم بفهمم كه تو اون شرايط تعجب كرده بودي كه چرا بهت خبر نمي‌دم و اين برات توهين بود. مي‌تونم تصور كنم كه آدم تو همچين شرايطي چقدر عصباني و نگران و وحشت‌زده مي‌شه. متأسفم.
– مايك: بله. وحشت مي‌كنم. چون وقتي دير مي‌كني يادم مي‌افته كه تو بچگي‌م هميشه مادر و پدرم منو پيش خواهرام مي‌ذاشتند و خيلي دير برمي‌گشتن. من نگران مي‌شدم و فكر مي‌كردم حتماً اتفاق بدي براشون افتاده كه خبر ندادن. اون وضعيت واقعاً وحشتناك بود و به همين دليل هم هست كه الآن حالم اينقدر بد مي‌شه.
ليندا: (آيينه‌سازي) آهان. وقتي من دير مي‌كنم و خبر نمي‌دم، به شدت آشفته مي‌شي. چون يادت مي‌افته كه وقتي يه بچه كوچولو بودي هم والدينت تو رو در خونه مي‌ذاشتن، دير مي‌كردن و خبر نمي‌دادن. تو فكر مي‌كردي حتماً اتفاقي براشون افتاده و نياز داشتي كه بفهمي حالشون خوبه. درست فهميدم؟
– مايك: بله.
– ليندا: باز هم حرفي مونده؟
– مايك: مي‌دونم كه بيشتر از يه آدم عادي از دير كردنت عصباني مي‌شم. احتمالاً اين خيلي زياده رويه كه مثل ديوانه‌ها دادوفرياد راه مي‌اندازم. اما واقعاً انتظار دارم كه بفهمی دير كردنت چه حالي بهم ميده. اين خيلي غيرمنصفانه‌اس كه يه بچه ندونه پدر مادرش هرگز به خونه برمي‌گردن يا نه. اونا احترامي برام قايل نبودن كه خبر نمي‌دادن. وقتي دير مي‌كني، احساس مي‌كنم اگه اتفاقي برات بيفته، دنيا برام تموم مي‌شه.
– ليندا: (آيينه‌سازي) اگه درست فهميده باشم گفتي كه پدر و مادرت نمي‌فهميدن با ديركردن و خبر ندادنشون چقدر تو رو آزار مي‌دادن. فكر مي‌كردي شايد هيچوقت برنگردن. وقتي هم كه من دير مي‌كنم، احساس مي‌كني اگر اتفاق بدي برام افتاده باشه، دنيا به آخر مي‌رسه.
– مايك: درست فهميدي.
– ليندا: (معتبرشماري و همدلي‌كنندگي) اين واقعاً براي من مهمه كه مي‌فهمم با ديركردنم چه حالي بهت دست ميده. مي‌تونم تصور كنم كه چطور خاطرات كودكي‌ت برات زنده مي‌شن. تو فكر مي‌كردي اصلاً بهت احترام گذاشته نمي‌شه و احساس خشم، بي‌احترامي و رنجش مي‌كردي. حس مي‌كردي كه توسط عزيزانت جدي گرفته نمي‌شي.
– مايك: بله. متشكرم. من حالا يك «درخواست تغيير رفتار» ازت دارم. آماده‌‌اي كه بشنوي؟
– ليندا: بله. مي‌تونم بهش توجه كنم.
– مايك: بسيارخوب. ازت مي‌خوام از اين به بعد هروقت كه فهميدي در قرار با من بيشتر از پانزده دقيقه تأخير خواهي‌داشت، حتماً همون وقت با تلفن بهم خبر بدي. دوست دارم كه اگر دچار احساساتي منفي مثل خشم شده بودم، قبل از اينكه بياي خونه و همون پشت تلفن برات بازگو كنم تا داستان سريعتر تموم شه. البته قول ميدم كه وقتي تلفني حرف مي‌زنيم هم از روش‌هاي «گفتگوي آگاهانه» استفاده كنم. ازت انتظار دارم لااقل 60 درصد از مواقعي كه دير مي‌كني، اين درخواست رو اجرا كني.
– ليندا (آيينه‌سازي): پس اگر از اين به بعد فهميدم كه قراره بيشتر از پانزده دقيقه ديركنم، ازم مي‌خواي كه لااقل 60 درصد مواقع تلفني بهت خبر بدم. مي‌خواي كه اگر احساسي در مورد دير كردنم بهت دست ميده، زودتر رفع بشه. همينو ازم مي‌خواي مايك؟
– مايك: درسته. همينو مي‌خوام.

مايك و ليندا يك شبه به مهارت شنيدن يكديگر به اين آرامي، دست نيافته‌اند. آنها در ازدواجشان به دفعاتي نامحدود، گفتگوي انتقادي را تكرار و ناكامي پس آيندش را نيز تجربه كرده‌اند. از طريق بارها آزمون و خطاي انجام «گفتگوي آگاهانه» بود كه اين زوج منطقه‌ي ايمن مغزشان را شناختند و اكنون پيش از آغاز بحث، از آن بهره مي‌گيرند. قبل از يادگيري مهارت گفتگوي زوجي، بحث بالا مي‌توانست در ميان اين زوج، آتشي به پا كند. قبلاً اشاره شد كه نظم‌مندي و تدبير طبيعت، نقاط آسيب‌پذيري شخصيت دو همسر را به شيوه‌اي مكمل در مقابل هم قرار مي‌دهد. طبق معمول، در زوج بالا نيز ميراث ليندا از كودكي‌اش، در نقطه‌اي شگفت‌انگيز با مايك تلاقي مي‌كرد. ليندا والديني سلطه‌گر و تحميل‌كننده داشت كه لحظه به لحظه او را چك مي‌كردند و هيچ اعتمادي به شعور و مسئوليت‌پذيري شخصي وي نداشتند. با خشمگين شدن مايك بخاطر تأخير همسرش، احساس نفرت و اجبار براي حساب پس‌دادن در ليندا تحريك مي‌شد. ليندا به شيوه‌اي ناهشيار به ياد مي‌آورد كه والدينش تمام ساعت روز را بجاي او و برايش برنامه‌ريزي و تمام دوستان ليندا را خودشان انتخاب مي‌كردند. بهمين دليل چنانچه «گفتگوي آگاهانه» در ميان همسران قادر به كشف نقاط آسيب‌پذيري اما زيرساختاري و مربوط به كودكي هر فرد نباشد، فرآيند درك و همدلي متقابل با اشكالاتي جدي مواجه خواهد شد. سابقاً و در گفتگوي انتقادي، ليندا نمي‌توانست خشم خود را كنترل و به گفته‌هاي مايك گوش‌كند. اما حالا زن فراگرفته كه هنگام گوش‌كردن، اضطراب‌هاي درونش را تحمل كند. به عبارت ديگر، ايماگودرماني، با افزايش آستانه‌ي تحمل ناكامي در همسران، فرآيند شنيدن غيردفاعي در گفتگوي آگاهانه را تسهيل مي‌كند. ليندا پيش از آغاز گفتگو به منطقه‌ي آسوده‌كننده‌ي ذهنش وارد و از اين طريق آيينه‌سازي و اعتبار بخشي را ممكن مي‌سازد. زماني كه مايك هم قادر شد وارد فضاي ايمن ذهن خود شود، ليندا مي‌تواند از دغدغه‌هاي خودش حرف بزند.

مهمترين كاركرد گفتگوي آگاهانه در ايماگودرماني
گفتگوي آگاهانه، كه موجب اضمحلال گفتگوي مخرب و انتقادي در همسران است، با دربرداشتن عناصر و اجزاي مهمي كه هريك سهم چشمگيري در پيامد فرآيند دارند، توفيقي كم مانند بدست مي‌دهد. مهمترين عناصر تعيين‌كننده در گفتگوي آگاهانه عبارتند از: وارد شدن به منطقه‌ي ايمن ذهني، آيينه‌سازي، اعتباربخشي، همدلي، افزايش آستانه‌ي ناكامي و تاب آوردن در مقابل اضطراب به هنگام شنيدن (شنيدن غيردفاعي) و ابراز آسيب‌پذيري به دور از احساس تهديد. اما مهترين «كاركرد» گفتگوي زوجي در ايماگودرماني، يافتن و درك دلايل زيرساختاري ناكامي هاست. ناكامي‌هاي ارتباطي بخش عمده‌ي انرژي خود را، نه از رفتارهاي آشكار همسر و يا ظاهر مشكلات زناشويي، كه از تأخيرها يا توقف‌هاي رشدي و شكل سازگاري‌هايي كه از كودكي تاكنون براي انطباق با مشكلات درون رواني و ميان فردي برگزيده شده مي‌گيرند. همين تثبيت‌هاي ايجاد شده در مراحل تحولي و متعاقباً راه‌هاي كوبيده شده‌اي كه جهت سازگاري با آنها و تخفيف اضطراب‌هاي پس آيندشان طي گرديده، سبب‌ساز اصلي رفتارها و گفتگوهاي آشكار هستند. ايماگودرمانگران توجه مي‌كنند كه كدام مسائل آزاردهنده‌ي جدّي براي يك فرد خاص، نزد ديگران معمولي و لااقل غيرآسيب زننده است. اين موارد ويژه، غالباً در رويدادهاي تحولي گذشته ريشه دارند و به شيوه‌اي قدرتمندانه رفتار كنوني افراد بالغ را تحت تأثير مي‌گيرند. رويدادهايي كه احساساتي شديد همچون خشم جدي و رهاشدگي را فرا مي‌خوانند، توجهي ويژه را مي‌طلبند. گفتگوي آگاهانه از مزيت افشاي اين رويدادها برخوردار است و به همين جهت است كه مهمترين كاركرد اين گفتگو، شناساندن نقاط آسيب‌پذيري برخاسته از توقف‌هاي رشدي‌ست.
در بسياري از درمان‌هاي رفتاري و شناختي، مشكلات آشكار تا مدتي رفع مي‌گردند اما نظر به اهميت «عمق» و درك آن، هراس‌هاي ناشناخته‌ي درون همچنان پابرجامانده و به سرعت بهبودي را به بازپيدايي تبديل مي‌كنند. گفتگوي آگاهانه در ايماگودرماني به بينش و حل مسئله بسنده نمي‌كند؛ هرچند كه اين دو مقوله احتمالاً خودشان در روند درمان پديدار مي‌گردند. اما نكته‌ي مورد توجه و تمركز، درك مقولاتي‌ست كه با شناسايي توقف‌هاي رشدي گذشته و درمان آن، به رشد تحولي منجر شود. وقتي زوج‌ها در پرتو درمان در مسير رشد تحولي قرار گيرند، هم به حل مسئله قادر خواهند شد و هم به رفع مستمر هراس‌هاي زير ساختاري.
مرحله‌هاي تحولي، بنياد تمايلات ناگهاني و تكانه‌هاي رواني را شكل مي‌دهند. بري برزلتون (1992) پزشك اطفال، اين حركت‌هاي رواني را «نقاط عبور » ناميده است: زمان‌هايي از رشد كه كودك در آن به مرحله‌ي بعدي تحولي خود وارد مي‌شود. چگونگي رفتار مراقب در اين نقاط عبور نسبت به كودك، ميزان موفقيت او را در آن مرحله تعيين خواهد كرد. نقاط عبور از پنج مرحله‌ي اصلي مي‌گذرند:
در مرحله‌ي اول، يعني دلبستگي، نوزادان به كسي براي دلبسته شدن نياز دارند، اين در حالي‌ست كه در مرحله‌ي دوم، اكتشاف، كودكان به حمايت‌شدن جهت كشف و تمايز احتياج پيدا مي‌كنند. وقتي كودكي اين دو مرحله را پشت سر بگذارد و در صورتي كه آيينه‌سازي دريافت نمايد، قادر خواهد شد كه در مرحله‌ي سوم و به واسطه‌ي تمايزگري، هويت يا سلف خود را شكل دهد. مرحله‌ي چهار زمان نياز به تحسين‌شدن و توسعه‌ي احساس شايستگي است و سرانجام چنانچه كودكان در مرحله‌ي پنجم از دوستان و خانواده حمايت دريافت كنند، قادر خواهند شد تا اهميت قائل شدن براي ديگران را درك و درخود رشد دهند. رشد مهم تلقي‌كردن ديگران، همان عاملي‌ست كه موجب مي‌شود كودك در نوجواني به تشكيل روابط صميمانه توفيق يابد. آگاهي والديني از خود و از كودك، كه همان مهارت‌هاي شايسته‌ي والديني مي‌باشد، گذرهاي تحولي اشاره شده را تسهيل و از پديداري صحيح هر مرحله «حمايت» خواهد كرد. نكته اينجاست كه گفتگوكردن صحيح در ميان والد و كودك، مهمترين تعيين‌كننده‌ي اين حمايت است.
به هرحال، همانطور كه مي‌دانيم، اكثر مردم زيرنظر والدين آگاه و هشيار تربيت نمي‌شوند. بررسي‌ها نشان مي‌دهند غالب والدين آنچه كه خودشان در كودكي نياز داشته‌اند را دريافت نكرده و از تأثيراتي كه شيوه‌ي تربيتي خودشان بر فرزندپروري ايشان در آينده خواهد داشت، ناآگاهند. بدست نياوردن آنچه كه در مراحل تحولي به آن نياز داشته‌ايم، موجب پناه بردن به شيوه‌هاي «سازگاري براي جبران » مي‌شود. اين «سازگاري‌هاي جبراني» باوجود ضرورتي كه براي بقاء دارند، معمولاً والدين را از حمايتگري شايسته‌ي كودكانشان در آينده بازخواهند داشت و ارائه‌ي آنچه در كودكان به منظور رشد كامل بدان نياز دارند را در ايشان مسدود خواهند كرد. وظيفه اصلي والديني، ياري رساندن شايسته به كودكان براي پشت سرگذاشتن گذرهاي تحولي‌ست. چنانچه دلبستگي‌ها گسيخته و مقولات اكتشاف و تمايز مورد حمايت قرار نگيرند، نوعي «آسيب‌پذيري تحولي» در كودك ايجاد و باعث مي‌شود كه او در مرحله‌ي همزيستي رشد و وابسته ماندن اجباري، متوقف (تثبيت) شود. توقف در مرحله‌ي همزيستي رشد يعني ناتواني كودك در تشكيل هويت، احساس شايستگي و يا ابراز اهميت براي ديگران بطور ثمربخش. ايجادشدن آسيب‌پذيري تحولي موجب پيدايي «خود بلعيدگي» مي‌گردد.

 خود بلعیدگی
«خودبلعيدگي» همان كاري است كه عموماً افراد به هنگام دردكشيدن آن را تجربه مي‌كنند. خودبلعيدگي به عبارتي يعني خودبيني. خودتان را در كوهستاني مرتفع و پوشيده شده با درختاني زيبا تصور كنيد. چشم‌انداز كوهستان خيره‌كننده است و در حال فريفتگي به اين دورنما، پاي شما به شدت به سنگي سخت برخورد مي‌كند. در اين لحظه محور تمركز افكار شما كدام خواهد بود: چشم‌انداز زيبا يا درد پايتان؟ براي اكثريت مردم، پاي آسيب‌ديده اولويت مي‌شود و چشم‌انداز (ساير مردم)، اهميتي ثانويه پيدا مي‌كند. شما خودبين مي‌شويد و در درد خود فرو مي‌رويد. در اين لحظه، همه‌ي خواسته‌ي شما اين است كه ديگران ببينند و بفهمند كه به كمك نياز داريد. حتي با وجود چشم‌اندازي چنين زيبا، باز اميدواريد كه ديگران آن همه زيبايي‌ها را رها و با نيازهاي شما همزيستي (وابسته ماندن اجباري) نمايند.
ايماگودرماني، با تأثيرپذيري از اريكسون (1959) و ماهلر، پين و برگ من (1975)، تأكيد مي‌كند: وقتي كودكان در عبور موفقيت‌آميز از مراحل تحولي طبيعي خود با اشكال مواجه مي‌شوند، به وقفه و تأخير در رشد دچار مي‌گردند. اما با اين وجود، همچنان در آرزوي برآوري نيازهايشان باقي مي‌مانند. در اين شرايط، موتور مراحل تحولي، با اهدافي كه هميشه داشته، هنوز مي‌چرخد ولي حركت و انتقال حقيقي متوقف مي‌گردد. از اين رو كودك براي حركت به جلو- يادگيري مهارت‌هاي ضروري بمنظور توسعه و ايجاد يك خود كامل – با دشواري مواجه مي‌شود. او در اين مرحله و نيز در آينده، بجاي قدرداني و تحسين عجايب دنيا، فقط بر درد و نيازهاي درون خودش توجه مي‌كند و اين درد را در محور تمركز روان خود قرار مي‌دهد. سپس فرد به سازگاري اجباري با شرايط و جبران ناداشته‌هاي رواني‌اش در زندگي مي‌پردازد و همچنان اميدوار است ديگران به دادش برسند و چيزها را از دريچه‌ي چشم او نگاه كنند. در اين شرايط شخص نمي‌تواند درك كند كه ديگران نيز نيازهايي دارند. خودبلعيدگي، قابليت توجه به حقيقت سايرين را از فرد سلب مي‌كند.
وقتي اين كودكان بزرگ مي‌شوند، همواره در عطش دريافت كمك از سايرين مي‌سوزند. آنها درون دادهاي رواني‌شان را به اشكال گوناگون در پويه‌هاي ميان فردي وارد كرده و به شكل شخصيت‌هاي: چسبنده، كنترل‌كننده، رقابتي، نامطمئن و پراكنده، تنها، مراقب، طغيانگر، دنباله‌رو و … در جامعه حاضر مي‌شوند. اين كودكان ديروز، در بزرگسالي به شكل‌ها و رنگ‌هاي گوناگون در مي‌آيند و ظاهراً بسيار گوناگون از هم به نظر مي‌رسند. بازنمايي‌هاي رواني اين شخصيت‌ها كاملاً نايكسان است اما همه‌ي ايشان در قلب داستان با هم اشتراكي بزرگ دارند: نيازهاي تحولي هيچكدام بدرستي برآورده نشده است. البته اين تقريباً غيرممكن است كه والديني بتوانند به شكل كامل نيازهاي رشدي فرزندشان را برآورند. هرچند كه والدين با اميد راهي‌كردن فرزنداني بي‌نقص به جامعه فرزندپروري مي‌كنند، اما وقتي كودكان بزرگ مي‌شوند، با كساني ازدواج خواهند كرد كه از نظر آسيب‌پذيري‌ها و سازگاري‌هاي پس‌آيند، با خودشان جور بوده و ميزان خودبيني و خودبلعيدگي‌شان بطور نسبي با آنها برابر باشد. هر فرد بالغ به شيوه‌اي ناهشيار اميدوار است نيازهاي برآورده نشده‌ي تحولي‌اش، كه بوسيله‌ي والدين ناكام گشته بودند، در ازدواج و از طريق همسر برآورده شوند (لاکوت، 2007).
ايماگودرماني يكي از اصلي‌ترين خاستگاه‌هاي كشمكش قدرت را «خودبيني» هر دو همسر مي‌داند. خودبيني وضعيتي است كه فرد با درگير شدن در آن، عمدتاً بر رفع و رجوع نيازهاي رواني خود تمركز (خود بلعيدگي) و نسبت به چشم انداز ديگري و ديگران بي‌تفاوت مي‌ماند. هر دو همسر در كشمكش قدرت، فقط نقطه نظر خود را مي‌بينند و الگوي ذهني هر دو نفر از ازدواج اين است: «تو و من يكي هستيم و من همان يك نفرم!» مسئله اينجاست كه هر دو نفر معتقدند: «من آن يك نفر هستم» و درست همين جاست كه تعارضات و بن‌بست‌ها پديدار مي‌شوند. درمانگري مي‌گفت در كشمكش‌هاي شديد قدرت، ما يك استخوان و دو سگ گرسنه داريم. در اين شرايط، هر فرد آگاهي خود پيرامون «ديگر بودن ديگري » را از دست مي‌دهد و با انديشيدن صرف به نيازهاي شخصي، به كشمكش و تقلا براي تصاحب قدرت دامن مي‌زند.
زوج درماني از ديرباز با دادن فرصت‌هايي چون «مذاكره‌ي اصولي» و «تغيير رفتار» تلاش كرده تا همسران را از فرآيند خودبيني رها سازد. در مداخلاتي چون درمان‌هاي شناختي، درمانگر به زوج‌ها مي‌گويد كه تفكرشان دچار نقصان است و‌آنها براي بهبود شرايط بايد شيوه‌ي تفكرشان درباره‌ي مسائل را تغيير دهند. با وجود اينكه پژوهش نتايج چنين مداخلاتي را ثمر بخش نشان داده، اما بدليل آنكه در اين نوع درمان‌ها مقولات زير ساختاري و نيازهاي برآورده نشده‌ي تحولي مورد توجه قرار نمي‌گيرند، پس از مدتي كوتاه شاهد بازگشت نشانه‌ها خواهيم بود: نيازهاي زير ساختاري مرتفع نشده، موجب باز پيدايي «خودبيني» و «همزيستي تحميلي» خواهند شد. گفتگوي آگاهانه‌ي زوج‌ها در ايماگودرماني ضمن در نظر گرفتن اين موضوعات عميق‌تر رواني، همسران را قادر مي‌كند تا از نظر هيجاني نسبت به هم گشوده باشند و اين باز بودن‌هاي هيجاني را در جهت ايمن سازي خودشان در مقابل سوء ادراكات بكار گيرند.

كارآيي‌هاي گفتگوي آگاهانه (ايماگويي)

اساساً، فرآيند گفتگوي زوج‌ها در ايماگودرماني با سه بخش اصلي خود موجبات برقراري پيوند و ايجاد تمايز را فراهم مي‌كند. آيينه‌سازي، شيوه‌اي براي برقراري تماس است. اعتبار بخشي، روشي جهت اشاعه‌ي تساوي و احساس برابري‌ست و همدلي ابزاري است براي تعالي بخشيدن به خود و حتي بطور موقت، درگير شدن در واقعيت ديگري. در همدلي كردن، شخص همدلي كننده مي‌تواند سلف خود را ارتقاء داده، ضمن فارغ شده از دردهاي دروني خود، از طريق گوش كردن فعال به افكار و احساسات ديگري، با او پيوند پيدا كند. وقتي نفر درك شونده نيز به پاسخگويي متقابل و شايسته دست مي‌‌يابد، مذاكره تكميل و فرآيند شفا بخشي ميسر مي‌گردد. بطور كلي، مهمترين اثر بخشي‌ها و كارآيي‌هاي گفتگوي آگاهانه در ايماگودرماني عبارتند از:
– سرعت بخشيدن به پيوند همسران
– سرعت بخشيدن به تمايز در عين انسجام
– شفا بخشي به آسيب‌پذيري‌هاي تحولي نيازهاي برآورده نشده

گفتگوي آگاهانه پيوند آفريني را تسريع مي‌كند
رايج‌ترين شكايتي كه يك زوج درمانگر از زبان زوج‌ها مي‌شوند، عموماً از اين قرار است:
«ما اصلاً با هم حرف نمي‌زنيم.» مثلاً مرد به ما مي‌گويد كه زنش نمي‌تواند او را درك كند و زن از روزنامه خواندن و تلويزيون تماشا كردن زياد مرد گلايه دارد. مرد معتقد است كه زن به بچه‌ها و تلفن كردن بيش از او بها مي‌دهد و زن… . در مقابل زوج‌هايي كه اصلاً با هم گفتگو نمي‌كنند، همسراني قرار مي‌گيرند كه هميشه در حال حرف زدن‌هاي دفاعي و فريادهاي مستمر با هدف شنيده شدن هستند. مهم اينكه هر دو گروه نمي‌توانند با هم رابطه برقرار كرده و پيوند آفريني نمايند.
گفتگوي پيوند آفرين يك هنر است و پيوند آفريني با شخص ديگر قواعد ظريفي دارد. در دو كرانه‌ي پيوستار يك رابطه‌ي پيوند آفرين، نزديكي تحميلي و نيز فاصله‌ي اجتنابي قرار مي‌گيرند. در يك سوي پيوستار احساسي انتقادي بر رابطه سايه مي‌افكند:
مرد: من واقعاً بخاطر از دست دادن اون قرارداد كاري ناراحتم.
زن: تو مي‌دونستي كه اين اتفاق ممكنه بيفته.
مرد: مي‌دونستم. اما وقتي واقعاً برات اتفاق مي‌افته يه چيز ديگه‌ست.
زن: تو بايد براي همچين چيزي آمادگي داشتي. همونكاري كه من هميشه مي‌كنم.
من اوضاع رو آسونتر مي‌گيرم. تو هم بايد سعي كني اينطوري باشي.
و در سوي ديگر، فقدان آشكار پيوند و فاصله‌اي آشكار بر رابطه‌ طنين مي‌اندازد:
مرد: من واقعاً بخاطر از دست دادن اون قرارداد كاري ناراحتم.
زن: بهش فكر نكن. راستي براي مسافرت هفته‌ي بعد برنامه‌اي ريختي؟
مرد: مي‌دوني؟ فكرش رو مي‌كردم شايد اينجوري بشه اما وقتي واقعاً براي اتفاق مي‌افته آدم يه حال ديگه مي‌شه.
زن: مطمئن‌ام تو از پس اون بر‌ميآي. چون هفته‌ي ديگه يه مهموني دعوتيم بايد بدونيم كه مي‌خوايم چيكار كنيم.
گفتگوي آگاهانه در ايماگودرماني، با در نظر گرفتن عناصر موجود در يك پيوستار ارتباطي، ميان همسران پيوندي شايسته برقرار مي‌كند:
مرد: من واقعاً بخاطر از دست دادن اون قرارداد كاري ناراحتم.
زن: تو خيلي ناراحتي كه اون قرارداد رو تو كارت از دست دادي. درسته؟ چي حس مي‌كني؟
مرد: بايد خودم رو براي اين شرايط آماده مي‌كردم. چون هميشه توي كار از اين چيزا پيش مياد. اما وقتي مي‌شنوي كه اتفاقي واقعاً افتاده، اوضاع فرق مي‌كنه.
زن: يعني به نظرت بايد آمادگي شنيدن همچين خبري رو داشتي؟ اونهم چون اين مسائل جزء طبيعت كارت هستن؟ هان؟ ضمناً فكر كنم متوجه شدي كه وقتي قراردادهات بهم مي‌خورن به احساسات شديدي دچار مي‌شي. نه؟ مي‌تونم بفهمم. خبرهاي بد هميشه احساس‌هاي بد به آدم ميدن. مي‌تونم تصور كنم كه در اون شرايط غمگين و شوكه شده بودي و از تمام كارهايي كه تو اون اداره پيش مياد دلگير و خسته بودي. هان؟
مرد: درسته. خيلي خوب دركم كردي.
توجه كنيد كه در گفتگوي بالا «فاصله‌ي بهينه» به درستي رعايت شده است. فرآيند آيينه سازي به همسر فرستنده «احساس شنيده شدن» از سوي گيرنده را هديه مي‌كند و از آنجا كه در لغات گيرنده «نه بي‌تفاوتي و نه تحريف» دريافت نمي‌شود، فرستنده به آسودگي مي‌رسد. در اين گفتگو همچنين، همسر دريافت كننده «حالت دفاعي» ندارد و ضمن شنيدن، براي «نامعتبرسازي» گفته‌هاي فرستند و «برنده شدن» در بحث تلاش نمي‌كند. «اعتبار بخشي» به همسر فرستنده كمك مي‌كند تا بفهمد براي دريافت كننده «معني» دارد. در غير اين صورت و چنانچه اعتباربخشي صورت نگيرد، همسر فرستنده احساس بي‌ثباتي، بي‌معنايي و بريدگي هيجاني از ديگري خواهد كرد. اعتباربخشي به واسطه‌ي انتقال معنا و اهميت به شخص فرستنده، به او احساس پيوند مي‌دهد. درك گرديدن از سوي ديگري همواره پيوندي مي‌آفريند. «حدس زدنِ» معني نهفته شده در گفتار فرستنده كه از سوي همسر گيرنده صورت مي‌گيرد نيز يكي از عوامل ايجاد پيوند است.
در گفتگوهاي انتقادي، عموماً همسران آنقدر درگير احساسات شخص خودشانند كه حتي فراموش مي‌كنند همسرشان هم احساساتي دارد. به گفته‌ي گوردن (1990) همدلي فرآيند دو سويه‌اي است كه شامل واگذاري هيجاني و نيز ساختارشناختي مي‌باشد. به عبارت ديگر وقتي همسر دريافت‌كننده همدلي ابراز مي‌كند، اساساً چنين مي‌گويد: «من مي‌توانم بفهمم كه چه احساسي داري (واگذاري هيجاني). البته اين من نيستم (حفظ ساختارشناختي) اما مي‌توانم حس كنم كه چطور اينگونه فكر مي‌كني.»
وقتي زوج‌ها در گوش‌كردن به يكديگر مسئله دارند، عموماً نيمي از فرمول همدلي را بكار مي‌گيرند:
آنهايي كه هنگام گفتگو اساساً بخش منطق و تفكر خود را بكار مي‌اندازند: « اين من نيستم كه اينطور فكر مي‌كنم. اين تو هستي. اين مشكل توست»، به شدت از ساختار شناختي استفاده مي‌كنند و واگذاري هيجاني را مدنظر قرار نمي‌دهند. در مقابل، همسراني كه با هيجان زياد مي‌گويند و مي‌شنوند و منطق اندكي را وارد دنياي شنيداري خود مي‌نمايند: «واي. اين وحشتناكه. من واقعاً مي‌فهمم كه چه حسي داري. تو اين لحظه من هم همين احساسو دارم»، بدليل كمبود ساختارشناختي نمي‌توانند خود را از نظر ديگر متمايز سازند. از اين گذر، گفتگوي ايماگويي به زوج‌ها ياد مي‌دهد كه در مكالمات عادي‌شان هر دو مقوله‌ي اصلي همدلي (واگذاري هيجاني و ساختارشناختي) را استفاده كنند. «آيينه‌سازي»، در گفتگوي آگاهانه، فرآيند گفتگو را به گونه‌اي آرام مي‌كند كه زوج بتوانند خوب به يكديگر گوش كنند؛ همين آرام‌سازي، فرآيندي ساختاري و غالباً شناختي است كه توانايي همدلي را به شدّت در همسران افزايش مي‌دهد. از سويي، «اعتبار‌بخشي» فرآيندي شناختي و نيز هيجاني است كه با بعد هيجاني خود به دريافت‌كننده اجازه مي‌دهد تا موقتاً در دنياي گوينده فرورفته و ضمن توانايي حفظ موضع خود، براي لحظاتي در آن دنيا غوطه‌ور گردد. همدلي و درك كردنِ ديگري، روشي است براي متعالي‌سازي خود.

● گفتگوي آگاهانه‌ي ايماگويي تمايز در عين انسجام را تسريع مي‌كند
راه‌هاي زيادي براي متمايز بودن بعنوان يك زوج وجود دارد. همسراني كه هريك دوستان و سرگرمي‌هايي جدا از يكديگر دارند متمايزند. زوج‌هايي كه تجربه‌ي روابطي آزاد را فرصت رشد شخصي مي‌دانند و بر اين باورند كه اين حق آنهاست، متمايزند. همسراني كه به هم مي‌گويند: « تو به قول‌هايت عمل نكردي. حالا مي‌خواهم كه خودم آن كارها را براي خودم انجام دهم.» نيز از يكديگر متمايز هستند. اما هيچيك از زوج‌هاي مذكور با هم در يك رابطه‌ي درست نيستند. آنها به ميزان اندكي ملاحظه‌ي يكديگر را مي‌كنند و عمدتاً تنها از نظر فيزيكي تمايز مي‌يابند. تمايز در عين انسجام چيز ديگري است. آن، تمايزي تكامل‌يافته است كه در سطحي معنوي پديدار مي‌شود. در اين تمايز آميخته با همبستگي افراد كاملاً يكديگر را درك كرده و در عين حال احساس خود بودنشان را نيز دارند. چنين همسراني مي‌دانند «تصوير رواني غير واقع‌بينانه‌اي» كه آنها در ذهن خود از يكديگر مي‌سازند عامل اصلي مشكلات ايشان است. در گفتگوي عجين با تمايز و انسجام، همسران فضاي امني تجربه مي‌كنند كه در آن مي‌توان خويشتن حقيقي را برون‌ريزي كرد. شايد بتوان گفت تمايز در آميخته با انسجام يعني: «با وجود نايكساني، ماندن در رابطه».
همسراني كه متمايز و نيز منسجم‌اند مي‌توانند فراسوي جذابيت‌هاي صرفاً جنسي، عاشق هم باشند. آنها قادرند وراي انتظاراتي كه از يكديگر دارند و جدا از آنچه كه رابطه به شخص هركدامشان عرضه مي‌دارد، عشق بپراكنند. در اين سطح از عشق، همسران در پي برآوري پاسخ به اين سؤالند: «من چه كار مي‌توانم براي تو انجام دهم تا سفرت ايمن و پرثمر شود؟». تمايز در عين انسجام زماني رخ مي‌دهد كه همسران، بي‌همتايي يكديگر را ارج مي‌نهند و چنين رابطه‌اي خود به خود فرديت را دامن خواهد زد. هدف اين است كه در فرآیند ايماگودرماني، همسران يكديگر را بعنوان موجوداتي معنوي و هم‌بسته با نظام طبيعت ادراك كرده و رابطه‌اي عميق را بنا نهند.

● گفتگوي آگاهانه آسيب‌پذيري‌هاي تحولي و نيازهاي برآورده نشده را شفا مي‌بخشد
جهت دستيابي به سطح قابل دسترسيِ معنويت در يك ازدواج، لازمست همسران از مراحل تحولي خاصي كه در كودكي در آن گير كرده بودند عبور نمايند. همدلي، كه براي التيام آسيب‌پذيري‌هاي تحولي عنصري ضروري به شمار مي‌رود، از طريق ماهرشدن در فنون گفتگوي آگاهانه پديدار و در رابطه جريان مي‌يابد. نيازهاي برآورده نشده‌ي تحولي را مي‌توان با ماشيني قياس كرد كه موتوري در حال گردش و گير بكسي شكسته داشته باشد: انرژي لازم براي حركت كردن موجود است اما توانايي حركت به جلو مسدود شده است. زماني كه در كودكي تشويق لازم جهت حركت به مرحله‌ي بعدي را از مراقبان دريافت نمي‌كرديم، توانايي‌مان براي رشد مسدود مي‌شد. با اين حال انرژي موجود براي حركت در ما باقي بود و ما در بزرگسالي آن را با خود به رابطه‌ي عاشقانه‌مان آورديم؛ رابطه‌اي كه در آن از همسرمان انتظار حمايت و تأييد داشتيم تا براي حركت به جلو توانا گرديم.
برازلتون (1992) معتقداست كه كودكان بوسيله‌ي فرآيند گفتگوي حمايتي با مراقبان خود توانايي گذر از نقاط عطف تحولي را پيدا مي‌كنند. مثلاً يك والد هشيار مي‌تواند با اداي جمله‌‌اي مانند: «ببين چقدر بزرگ شدي كه مي‌توني تلويزيون رو خودت روشن كني»، تمايز را در كودك خود ترغيب نمايد. نظريه‌ي ايماگويي- ارتباطي، ازدواج را براي زوج‌ها يك شانس دوم مي‌بيند كه در آن فرصت مي‌يابند تا به تكانه‌هاي تحولي خود توجه كرده، و با تمرين بر آنها غالب شوند. اين تمرين عمدتاً از طريق فرآيند گفتگوي ايماگويي صورت مي‌گيرد. گفتگوي آگاهانه در ايماگودرماني گيربكس ماشين را تعمير و همسران را جهت حركت در مسير تحولي‌شان ياري مي‌كند. وقتي همسران دريافت‌كننده رنج نهفته شده در نيازهاي فرستنده را درك مي‌كنند، فرستندگان نيز به آسودگي مي‌رسند. و زماني كه درك صورت مي‌گيرد، انرژي كه سال‌ها صرف تلاش براي شنيده‌شدن مي‌گرديد آزاد، و به فعاليت تبديل مي‌شود. زوج‌هاي رضايتمند به واسطه‌ي بودن در رابطه‌اي غني شانس دوباره‌اي مي‌يابند براي تمايز، براي يافتن هويتي مستحكم و براي پرورش شايستگي جهت صميمي‌شدن با دوستان.

● گفتگوي آگاهانه به شكاف‌هاي جنسيتي پل مي‌زند
كتاب پرفروش «زنان مريخي، مردان ونوسي» بابتين دشواري گفتگو ميان مردان و زنان شهرت بي‌نظيري بدست آورد. كارهاي دبوراه‌تانن (1990) و ساير روانشناسان اجتماعي نشان‌ مي‌دهد كه گفتگوي مردان عمدتاً پيرامون گزارش حقايق دور مي‌زند و اين در حالي‌ست كه زنان اساساً با هدف برقراري اشتراك و جستجوي يگانگي گفتگو مي‌‌كنند. به نظر مي‌رسد ريشه‌ي اين تفاوت‌ها در فرهنگ و خانواده‌اي كه در فرد رد آنها پرورش مي‌يابد نهفته باشد. در اكثر نقاط دنيا پسران در اوان كودكي و در طول بازي‌هاي خردسالي توجه به حقايق و رقابت با ساير بازيكنان را مي‌آموزند و دختران از طريق بازي‌هاي همراه با مراقبت‌كنندگي، زبان شمول را جذب دنياي خود مي‌سازند. همين تفاوت در تجارب كودكي موجب مي‌شود كه زنان و مردان در دو سوي متضادِ رفتارهاي ارتباطي تجربه‌اندوززي كنند و خويشتن را به شيوه‌هايي متفاوت ابراز نمايند. سپس و حدوداً در سيزده سالگي، پس از آنكه الگوهاي ارتباطي هر دو جنس تحكيم يافتند، نوجوانات تصميم مي‌گيرند بسوي يكپارچگي حركت كنند و به همين خاطر عاشق مي‌شوند. پژوهش‌هاي ميلر (1976) نشان داده است دختر كوچولوها به قيمت همرنگ‌ شدن با گروه حاضرند از برخي از برتري‌هاي عقلاني خود صرفنظر كنند تا باهوشتر از پسران به نظر نرسند.
آيا راهكار درماني اين تفاوت‌ها، صرفاً درك تضادها و سپس سازگاري منفعلانه با آنها است؟ ايماگودرماني با ارائه‌ي گفتگوي آگاهانه، به اين سؤال پاسخ منفي مي‌دهد. گفتگوي آگاهانه پلي است در ميان شكاف‌هاي جنسيتي: آيينه‌سازي، زنان را نيز در چنگ‌اندازي بسوي «حقايق» نهفته شده در گفتگو ياري مي‌كند و همدلي، مردان را متوجه مي‌كند كه «احساسات»، واقعاً بخش مهمي از يك گفتگو هستند. در اين ميان، اعتباربخشي نيز به هر دو جنس اجازه مي‌دهد كه بفهمند براي يكديگر داراي اهميت و معنا هستند. در حقيقت گفتگوي آگاهانه، يك زبان مشترك را در اختيار زوج‌ها قرار داده و بهترين جنبه‌هاي مورد تمركز هر دو جنس را پوشش مي‌دهد.
درك تفاوت‌‌هاي دو جنس از نظر سبك گفتگو مفيد است اما هدف نيست. شناسايي و يادگيري اين تفاوت‌ها شايد بتواند تا اندازه‌اي نشانه‌ها را تسكين دهد اما باعث مي‌گردد كه تفاوت‌ها بدون تغيير و تعديل پابرجا بمانند و از آن بدتر، بعنوان بخشي از فرهنگ پذيرفته شوند. تفاوت‌هاي برخاسته از شكاف‌هاي جنسيتي كه در گفتگوها نيز نمايانگر مي‌گردند، نه تنها به شناسايي و بررسي، كه به شفابخشي نياز دارند. بهترين زمان جهت اصلاح الگوهاي جنسي- ارتباطي، دوران نوجواني است. نوجوانان از طريق الگوبرداري از والدين مي‌توانند يك سبك سالم گفتگو را ياد بگيرند: چنانچه همسران قادر به درك يكديگر باشند و در گفتگوها واقعاً قواعد گفتگوي آگاهانه را بكار بگيرند، فرزندان نيز اين الگوي جديد را خواهند آموخت. به كرات از زبان همسراني كه گفتگوي ايماگويي را بكار مي‌برند شنيده شده كه اين قواعد نه تنها رابطه‌ي عاطفي ايشان، كه ارتباط با كودكانشان را نيز بهبود بخشيده است.
در اساطير يوناني و تنها با پيام تأكيد بر اهميت يكپارچگي زن و مرد، داستان‌هاي زيادي وجود دارد. پلاتو (1948) در يكي از اين داستان‌ها اشاره مي‌كند: «در روزگاران قديم انسان تركيبي از زن و مرد بود. هر انسان يك سر، دو صورت، چهارپا و دوقلب داشت. در اين وضعيت انسان بقدري قدرتمند شد كه فرشتگان ترسيدند بتواند مقام خدايان را بربايد. آنها با خدايان خود صحبت كرده و خواستار نابودي انسان كامل شدند. اما خداوندگاران نپذيرفته و اشاره كردند كه در اين صورت متعالي‌ترين مخلوق براي پرستش خود را از دست خواهند داد. فرشتگان، بسيار انديشيدند و سرانجام به راه‌حلي رسيدند. آنها اعلام كردند:‌ «انسان مي‌تواند به زندگي خود ادامه دهد. اما بايد دو نيمه شود.» و اينگونه بود كه قدرت انسان كاهش يافت. سپس هر نيمه را به يك سياره فرستادند تا هريك باقي عمر خود را در جستجوي نيمه‌ي گمشده‌اش سپري كند. و انسان دو نيمه شده، هنوز با بي‌قراري، احياء كليت خود را دنبال مي‌كند.»

وقتي ما كل باشبم، قدرتمندتريم. زماني كه در پيوند با يكديگريم، همراهي داريم كه تلاش‌هايمان را قدرداني مي‌كند. وقتي در تمايز آميخته با انسجام به سر مي‌بريم، مي‌توانيم امور زندگي را با تكيه بر حمايت يك عزيز به انجام برسانيم. ما با شفابخشي و درمان جراحت‌هايمان مي‌توانيم از خودبلعيدگي فاصله گرفته، گزينه‌هاي مفيدتري را وارد زندگي‌مان كنيم. روابط صميمانه جاده‌هايي به سوي شفابخشي، كليت و زندگي عميق و معنوي هستند و وسيله‌ي حركت در اين جاده، گفتگوي آگاهانه است.

گفتگوي آگاهانه
با استفاده از اين ابزار (گفتگوي آگاهانه) در رابطه‌ي زوج‌ها تغييرات مثبتي پديدار مي‌شود و اين بهبودي‌ها عمدتاً به واسطه‌ي ايجاد امنيت هيجاني و گوش كردنِ فعال پديدار خواهند شد.

نقشه تمرين گفتگوي آگاهانه در جلسه‌ي اول
فرستنده دريافت‌كننده
به مدت سه دقيقه يك بحث يا ناكامي رايج را مطرح مي‌كند. به شيوه‌ي هميشه و به مدت سه دقيقه به فرستنده‌ پاسخ مي‌دهد.

درمانگران اين فرآيند را به دقت تماشا مي‌كند و سپس سؤالات زير را مطرح مي‌كند: آيا اين تبادل، شيوه‌ي رايج شما بود؟ آيا جنگيديد يا فرار كرديد؟ ميخكوب شديد يا مخفي و يا تسليم؟ آيا احساس شنيده شدن كرديد؟ آيا احساس كرديد كه مغز كهن شما حالت دفاعي به خودش گرفت؟
(هم فرستنده و هم گيرنده به سؤالات فوق پاسخ مي‌دهند).

فرستنده دريافت‌كننده
ناكامي را در دو يا سه جمله بيان مي‌كند. – يك جايگاه امن در ذهن خود پيدا مي‌كند.
– آنچه شنيده را آيينه‌سازي مي‌كند.
– پس از آيينه‌سازي، دريافت‌كننده به فرستنده مي‌گويد: آيا منظورت را فهميدم؟ چيز ديگري هم هست كه بخواي بگويي؟

فرستنده دريافت‌كننده
– اذعان مي‌كند كه گيرنده به درستي، حرف‌هايش را درك كرده و در صورت لزوم به اشتباهات او اشاره مي‌كند. در اين صورت، فرستنده دو يا سه بار آيينه‌سازي را تكرار مي‌نمايد. – آنچه كه به غلط ادراك كرده را آيينه‌سازي مي‌كند و آيينه‌سازي را تا جايي كه پيام فرستنده بخوبي دريافت شود ادامه مي‌دهد.
– گفته‌ي فرستنده را اعتباربخشي مي‌كند.
– با فرستنده همدلي مي‌كند:
در مورد احساساتي كه فرستنده احتمالاً در آن شرايط داشته حدس‌هايي مي‌زند.
وقتي خوب به گفتگوي زوج‌ها گوش كنيد خواهيد ديد كه آنها با استفاده از يكي از پنج راهبرد دفاعي، سعي در ساكت كردن يا به نوعي كنترل ديگري دارند. در ميان اكثر زوج‌ها نوعي تبادل انرژي نيز جريان دارد كه از همسران، «بي‌خيال» و «بي‌قرار» مي‌سازد: اكثر زوج‌ها از يك عضو با ويژگي كوچك جلوه‌دهندگي مسائل («موضوع انقدرها هم سخت نيست. اگر تو گير ندي اوضاع روبه‌ راهه») و عضو ديگر با ويژگي اغراق‌كنندگي («تو غير قابل تحمل‌ترين آدم دنيايي») تشكيل مي‌شوند. مهم اين است كه وقتي انرژي به صورت مذكور، بين دو فرد كوچك‌كننده و اغراقگر متبادل مي‌شود، هيچكدام نمي‌توانند حرف هم را بشنوند:
همسر1- خودت خوب مي‌دوني هر وقت پدر و مادرت خونه ي ما ميان، برامون دردسر درست مي‌كنن و باعث مي‌شن تا چند هفته بين ما شكر آب باشه (همسر بزرگ جلوه دهنده).
همسر2- اينطورها هم نيست. اونها فقط از ديدن ما هيجان‌زده مي‌شن (همسر كوچك‌ جلوه دهنده).
همسر1- آخرين باري كه اينجا اومدن ما يك هفته‌ي تمام قهر بوديم.
همسر2- هميشه مسائل رو بزرگ مي‌كني. ما فقط سه روز با هم حرف نزديم. علتش هم يه سوء تفاهم ساده بود.
همسر1- من اغراق نمي‌كنم. اون مسئله هم يك سوء تفاهم نبود. مادرت به من دروغ بزرگي گفت.
همسر2- حالا كه باهاش حرف زدم و همه چيز روبه راهه.
– پس از برون‌ريزي چنين تبادلي از طريق زوج‌ها، ايماگودرمانگر از آنها مي‌پرسد: «به نظر شما همين الآن اينجا چه اتفاقي افتاد؟» سپس ضمن جلب توجه دقيق آنها به گفتگوي انجام شده و آرام‌كردن دوباره‌ي مكالمه باتكرار، به مكانيزم دفاعي تسليم، دفاع، جنگ، گريز … كه در سيكل ارتباطي آنها جريان دارد اشاره كرده و برايشان توضيح مي‌دهد كه عموماً در روابط، يكي از همسران كوچك‌كننده و ديگري بزرگ‌كننده‌ي مسائل هستند؛ يكي از آنها از بحث كناره مي‌گيرد و ديگري بحث را دامن مي‌زند. سپس ايماگودرمانگر به طبيعي بودن پاسخ‌هاي آنها، بدليل پاسخگويي مغز به شرايط دشوار، اشاره‌اي دوباره مي‌كند.

آيينه‌سازي
نخست تعيين‌كنيد كه كدام همسر مي‌خواهد در تمرين ايماگويي فرستنده وكداميك مي‌خواهد كه گيرنده‌ي پيام باشد. سپس فرستنده ياد مي‌گيرد كه پيش از شروع گفتگو، فضاي آرامي را براي دريافت‌كننده ايجاد نمايد. ايماگودرمانگر به همسران يادآوري مي‌كند كه «پيدا كردن يك فضاي امن در ذهن» بايد حتماً پيش از شروع گفتگو اتفاق بيفتد چرا كه در اين حالت مغز كهن نمي‌‌تواند تحريك شود.
پس از اينكه فرستنده ناكامي خود را برون‌ريزي كرد، دريافت‌كننده بجاي پاسخ دادن مانند هميشه، انچه كه شنيده است را منعكس يا آيينه‌سازي مي‌كند. آيينه‌سازي فرآيندي است كه در آن، دريافت‌كننده، گفته‌هاي گوينده را همانطور كه او گفته – و نه براساس آنچه كه خودش انتظار شنيدش را داشته -، براي گوينده تكرار مي‌نمايد.
دريافت كننده بايد جمله را با چيزي مثل «شنيدم كه تو گفتي…» يا «اگر درست فهميده باشم،…» شروع كند. دريافت كننده آنچه كه شنيده است را مانند تفسيري به گوينده برمي‌گرداند. هر آيينه سازي بايد با جمله‌اي مانند: «آيا درست فهميده‌ام؟» تمام شود. چنانچه فرستنده پاسخ مثبت داد، دريافت كننده مي‌پرسد: «آيا باز هم حرفي داري؟». اين سبك گفتگو عموماً باعث برون ريزي‌هاي بيشتر شده و متعاقباً صميميت هيجاني افزونتري را در ميان همسران فراخواني مي‌كند. در آغاز، آيينه سازي به درستي انجام نخواهد شد. انجام صحيح آن نيازمند حوصله‌ي درمانگر و دقت و تعهد درمانجويان ست. لازم است درمانگر براي زوج‌هاي توضيح دهد آنچه كه در گفتگو اهميت دارد، شنيدن و شنيده شدن است نه برنده شدن. چنانچه همسران عميقاً كاركرد مغز را در خودشان درك نمايند، قادر مي‌شوند بمنظور درست شنيدن يكديگر و بجاي استفاده از يكي از پنج راهبرد، خلق خود را كنترل كنند. زمانيكه با قضاوت مثبت فرستنده پيرامون آيينه سازي گوينده روبرو شديم، وقت حركت به سوي «اعتبار بخشي» رسيده.

اعتبار بخشي
در اعتبار بخشي به نوعي مي‌گوييم: «مي‌توانم ببينم كه تو اين مسئله را چطور مي‌بيني.» اعتبار بخشي همان توافق نيست، هر چند كه عموماً در خلال اعتبار بخشي توافق نيز پديدار مي‌شود. همسر دريافت كننده با اعتبار بخشي به سادگي مي‌گويد: «من مي‌توانم ديدگاهت را ببينم.» يا «تو براي من اهميت داري.»
اهميت اعتبار بخشي در اين است كه اكثر ما انسان‌ها در طول زندگي خود بارها و بارها در معرض «نامعتبر شماري» تجاربمان قرار گرفته‌ايم. وقتي كوچك بوديم و مي‌گفتيم كه سردمان است، مراقبمان مي‌گفت: «نمي‌تونه سردت باشه. اينجا هوا خوبه.» وقتي يكي از همسران به تندي و با بي‌ملاحظگي پاسخ مي‌دهد، ديگري احساس مي‌كند مورد بي‌اعتباري قرار گرفته و به همين خاطر با فعال شدن مغز كهن، به پاسخ‌هاي دفاعي پناه مي‌برد.

همدلي
وقتي دريافت كننده، گفته‌هاي فرستنده را شنيد و آنها را اعتبار بخشي كرد، لازمست احساساتي كه پشت گفتار ظاهري گوينده وجود دارد را نيز درك نمايد.
دريافت كننده سعي مي‌كند احساسات تجربه شده توسط گوينده را «حدس» بزند: «تصور مي‌كنم كه احتمالاً تو اون حالت احساس… مي‌كردي.» در اين موقعيت ايماگودرمانگر براي زوج شرح مي‌دهد كه هر يك از ما عموماً در يك لحظه چندين احساس را با هم تجربه مي‌كنيم و سپس از دريافت كننده مي‌خواهد تا به وقت حدس زدن احساسات نهفته‌ي فرستنده، لااقل سه احساس را نام ببرد: «مي‌تونم تجسم كنم كه تو اون شرايط احساس وحشت، تنهايي و رها شدگي مي‌كردي.»
حالا از همسران مي‌خواهيم آنچه يا گرفته‌اند را تجربه كنند و از آنها مي‌پرسيم كه آيا اين تجربه (همدلي) با واكنش‌هايي كه پيش از اين در مقابل ناكامي‌ها نشان مي‌داده‌اند فرق مي‌كرده؟ سعي مي‌كنيم هر همسر، احساسي كه ضمن درك شدن تجربه كرده را در جلسه توضيح دهد. در حقيقت ايماگودرمانگر همسران را ياري مي‌كند تا تفاوتي كه در اثر استفاده از گفتگوي ايماگويي بدان دست يافته‌اند را تجربه و برون ريزي نمايند.

عوض كردن جاها
تاكنون دريافت كننده‌ها صبورانه منتظر نوبت خودشان بوده‌اند. ايماگودرمانگر براي زوج توضيح مي‌دهد كه هدف شنيدن و شنيده شدن است نه برد و باخت. سپس پدال زدن با دوچرخه را مثال مي‌زند و مي‌گويد كه پس از تلاش يكي براي درك شدن (پدال زدن‌هاي مستمر)، حالا نوبت به ديگري رسيده است: حالا اين دريافت كننده است كه فرصت پدال زدن پيدا كرده و تلاش مي‌كند كاملاً شنيده شده،‌مورد اعتبار بخشي و همدلي همسرش قرار گيرد.
در اين مرحله همسران جايشان را عوض مي‌كنند تا هر دو بتوانند كاربرد گفتگوي ايماگويي را در جلسه تجربه نمايند. تجربه‌ي مذكور هم متفاوت است هم دشوار. از اين رو ايماگودرمانگر با نوع بودن خود، فضا را آرام و به زوج آرامش و مهرباني مي‌دهد. درمانگر براي زوج شرح مي‌دهد كه تمرين گفتگوي ايماگويي در آغاز، مانند مسواك زدن با دستي است كه هميشه بيكار بوده! شايد چند لحظه اين كار جالب به نظر برسد اما بلافاصله هر كس بطور طبيعي به الگوي قديمي مسواك زدنش باز خواهد گشت. در آغاز تمرين، اكثر همسران از دشواري و مصنوعي بودن روند گفتگو شكايت خواهند كرد و درمانگر با اطمينان خاطردهي، ايشان را به كارآيي الگو مطمئن و ادامه دادن همراه با تعهد را در ايشان تشويق مي‌نمايد.
پس از آموزش فرآيند و تجربه كردن آن توسط زوج، ايماگودرمانگر اهميت انجام تكليف در ميان جلسات را گوشزد مي‌كند. لازمست همسران لااقل پنج روز با دقت كامل اين فرآيند را در منزل تمرين كنند. ايماگودرمانگر زوج را مطمئن مي‌كند كه جلسه‌ي بعد تكاليف را چك خواهد كرد.

مورد پژوهي: داو و ديانا

داو مهندسي 49 ساله و ديانازني 40 ساله است. آنها پانزده سال قبل با هم ازدواج كردند و حالا يك پسر دوازده ساله دارند. اين زوج در يك بار محلي با هم آشنا شدند و ديانا بخاطر ثبات شغلي و سن بالاي داو جذب او شد. ديانا فكر مي‌كرد زندگي در حمايت يك مرد مسن‌تر برايش آسودگي به همراه خواهد داشت. آنها مدت كمي پس از آشنايي ازدواج كردند.
ديانا معتقد بود كه در آغاز، محور رابطه‌ي آنها دوجانبگي و تقابل بوده است و حالا هيچ اثري از مشاركت در ميانشان به چشم نمي‌خورد. اين زوج، هر دو به شدت الكل مصرف مي‌كردند و ميزان مصرفشان روز به روز بيشتر مي‌شد. ديانا جدا از اعتياد به نوشيدني‌هاي الكلي، پرخوري را نيز شروع كرده بود. سپس او از وضعيت خود به وحشت افتاد و نه سال قبل در گروه‌هاي بهبودي ثبت نام كرد. هر دوي آنها از شش سال قبل عضو انجمن AA (الكلي‌هاي بي‌نام) هستند. تا كنون در ترك الكل دوام آورده‌اند ولي رابطه‌ي مشتركشان هر روز بدتر شده است.
آنها هر روز فاصله‌ي بيشتري از هم مي‌گيرند و حرف‌هاي ناشايستي به هم مي‌زنند. هر دو نفر ادعا مي‌كنند بخاطر تنها پسرشان متمدنانه مي‌جنگند و با اجتناب از رويارويي با هم، سعي مي‌كنند هرگز داد و فرياد راه نيندازند. داو و ديانا از اين تمدن احساس غرور مي‌كنند.
با وجود آنكه داو و ديانا اصلاً از هم لذت نمي‌برند اما مي‌خواهند بخاطر بزرگ كردن فرزندشان در كنار هم بمانند. آنها همچنين اشاره كرده‌اند كه هنوز دست كم با هم دوستند. رابطه‌ي عاطفي ناخرسند، سپس، بركار آنها هم تأثير گذاشت. هر دو نقر صبح‌ها خواب مي‌ماندند و از عهده‌ي كارهاي مهم اداره بر نمي‌آمدند. كارفرمايان داو و ديانا در جلساتي خصوصي، اوضاع غير مثبت هر دو نفر را به آنها گوشزد كرده بودند. شركت در گروه‌هاي AA باعث شده بود كه آنها بتوانند درون‌نگري را ياد بگيرند. اين گروه‌ها همچنين به زوج ياد داده بودند كه مسئوليت شخصي خود را در قبال ازدواج، كار و مشكلاتشان بپذيرند. داو و ديانا پس از يكپارچه سازي تمام آنچه در زندگي تجربه و آموخته بودند، تصميم گرفتند به كمك‌هاي حرفه‌اي متوسل شوند.

نتايج سنجش اوليه
بمنظور مشخص كردن ميزان پيشرفت مراجعان در روي چيزي شبيه نقشه، پيش از شروع كار آنها را با آزمون‌هاي استاندارد ارزيابي مي‌كنيم. در ايماگودرماني جهت سنجش اوليه‌ي زوج‌ها از دو ابزار مهم استفاده مي‌شود: COMPASS (هوارد، بريل، لاگرو اماني ، (1992) براي درجه‌بندي پيشرفت شخصي و سياهه‌ي رضايت زناشويي اسنايدر (1981) جهت ارزيابي بهبودي در ازدواج. نتايج آزمون‌هاي اوليه بعنوان خط پايه‌ي آشفتگي مراجعان و تعيين مشكلات ويژه‌ي زوج‌ها در فرآيند درمان مورد استفاده قرار مي‌گيرد. ضمناً نتايج مذكور جهت آسوده خاطرسازي مراجعين از پيشرفت‌شان در درمان نيز كاربري دارد. آزمون‌هاي اوليه يكبار پيش از جلسه‌ي نخست و يكبار پس از جلسه‌ي ششم برگزار خواهند شد.
COMPASS يك آزمون معتبر از نوع خودگزارشي است كه امروزه بطور گسترده‌اي در مراكز بهداشت روان كاربري دارد. اين آزمون چهار حيطه‌ي اصليِ سلامتي ، نشانگان ، كاركرد زندگي و سلامت روان را ارزيابي مي كند. نمره‌هاي داو و ديانا در اين آزمون نشان داد كه هر دو آشفتگي درون فردي قابل ملاحظه‌اي را تجربه مي‌كنند و لذا نيازمند درمانند. اطلاعات بدست آمده از سياهه‌ي سنايدر نيز كه آشفتگي زناشويي را در يازده حيطه‌ي اصلي مورد بررسي قرار مي‌دهد نیز نشان داد اين زوج سطوح شديدي از تعارض را تجربه مي‌كنند. داو و ديانا بطور خاص در آشفتگي عمومي ، عدم توافق در امور مالي و نارضايتي جنسي نمرات بالايي گرفته‌اند. ضمناً ديانا در حيطه‌ي گفتگوي مؤثر نيز به اشكال دچار بود.

نمرات داو و ديانا در آزمون خودگزارشي COMPASS
ديانا داو
سلامت جسماني
ميزان طبيعي: بالاي 83
زنگ خطر: زير 30
43

46
نشانگان
ميزان طبيعي: زير 17
زنگ خطر: بالاي 83
27
68

كاركرد زندگي
ميزان طبيعي: بالاي 83
زنگ خطر: زير 17
13
10

سلامت رواني
ميزان طبيعي: بالاي 83
زنگ خطر: زير 17
41
25
جلسه‌ي اول ايماگودرماني: داو و ديانا
داو و ديانا هر دو در جلسه‌ي اول مشتاق به نظر مي‌رسيدند. پس از ده دقيقه آشنايي، درمانگر فرآيند درمان را برايشان مرور كرد و از كاركرد مغز برايشان سخن گفت. آنها هر دو به درمان علاقه نشان دادند و زمان‌هايي كه از راهبردهاي پنج‌گانه استفاده مي‌كردند را به خاطر آوردند. در طول سه دقيقه گفتگوي اول انتقادي، سبك دفاعي‌شان در گفتگو نمايانگر شد. حضور چند ساله‌ي اين زوج در گروه‌هاي AA نگرش ايشان در مورد رشد شخصي را جهت داده بود:
داو: ديروز وقتي با هم حرف مي‌زديم و تو به گفتي: «در اين زندگي انرژي‌ام را از دست ميدم و نمي‌خوام تو اين وضع بمونم»، احساس ترس كردم. از طرفي هم نمي‌تونستم جوابي بدم چون درست مي‌گفتي.
ديانا: وقتي يه حرفي مي‌زني و بعد خيلي راحت زيرش مي‌زني واقعاً بهم فشار مياد.
داو: اولش حالم آنقدر بد نبود. مي‌خواستم باهات حرف بزنم. اما مثل هميشه اوضاع خراب شد. سر هيچي.
ديانا: وقتي زير حرفهات مي‌زني ديوونه مي‌شم. خودت داري مي‌بيني كه چقدر دارم روي خودم كار مي‌كنم. اما با كمترين چيزي خيلي راحت مي‌گي كه من اصلاً عوض نشدم. وقتي اينو ميگي واقعاً عصباني مي‌شم. اين حرفت اصلاً منصفانه نيست.
داو: (گفته‌ي ديانا را قطع مي‌كند) اما …. خب. ادامه بده.
ديانا: به نظر من لازمه يه كم به خودت بپردازي. آنقدر بد رفتار مي‌كني كه هيچوقت دوست ندارم باهات حرف بزنم. دلم مي‌خواد بجاي حرف زدن ازت فاصله بگيرم. چون هروقت ريسك مي‌كنم و مي‌خوام دوباره باهات مهربوني كنم، فرار مي‌كني. احساس مي‌كنم هرگز چيزي كه از تو بخوام رو بدست نميارم. تو نمي‌توني هيچ كاري برام بكني. سپس درمانگر با آموزش يافتن منطقه‌ي امن و تكنيك‌هاي گفتگو، روند گفتگوي انتقادي را عوض مي‌كند:
داو: وقتي با اين لحن باهام حرف مي‌زني احساس بي‌كفايتي مي‌كنم. تمام كودكيم رو به يادم مياري. پدرم هم فكر مي‌كرد هيچوقت نمي‌تونم درست كار كنم. از دست اون هم ديوونه مي‌شدم. درست مثل حالا نسبت به تو.
ديانا: (آيينه‌سازي) اگه درست فهميده باشم گفتي كه وقتي احساس بي‌كفايتي مي‌كني، حس مي‌كني داري ديوونه مي‌شي. چون ياد بچگي‌هات مي‌افتي كه چه احساسي به پدرت داشتي. هان؟ چيزي مونده كه بخواي بگي؟
داو: و من اين لحظات رو دوست ندارم چون واقعاً آدم خوبي هستم.
ديانا: (آيينه‌سازي) و تو اين حالت‌ها رو دوست نداري چون آدم خوبي هستي ديگه چي؟
داو: اون وقت‌ها مي‌ترسيدم كه خشمم رو به پدرم نشون بدم. او نمي‌تونست بفهمه. نمي‌خواست كه بفهمه.
ديانا: (آيينه‌سازي) اگه درست منظورت رو فهميده باشم، هميشه مي‌ترسيدي نسبت به پدرت خشمگين شي چون اون تو رو نمي‌فهميد. ديگه چي مي‌خواي بگي؟
داو: اون هيچوقت اونجا نبود. در رابطه‌ي خودم با تو هم تو هيچوقت نيستي.
درمانگر: دوباره به فضاي ايمن ذهنت وارد شو. آرام باش.
ديانا: (آيينه‌سازي) پس تو احساس مي‌كني كه پدرت نمي‌تونست براي تو حضور داشته باشه. در رابطه‌ي با من هم همين احساس رو داري. هان؟
درمانگر: مي‌توني جمله‌ي داو رو اعتباربخشي كني؟
ديانا: (اعتباربخشي و همدلي) مي‌تونم احساست رو درك كنم. مي‌فهمم كه پدرت چطور آزارت مي‌داد. مي‌تونم تصور كنم كه چقدر عصباني مي‌شدي و چقدر احساساتت جريحه‌دار مي‌شد. فكر مي‌كنم حالا دوست داري من برات يه جايگاه امن باشم. هان؟
داو: از درون احساس‌ ترس مي‌كنم. خيلي سخته كه بتوني بر احساسات كودكيت غلبه كني. اونهم در سن 49 سالگي.
ديانا: (آيينه‌سازي) خيلي سخته كه آدم در 49 سالگي بخواد احساسات كودكي‌ش رو حل كنه.
داو: دوست دارم از همه چيز دورشم. چون اين آسونتره.
ديانا: (آيينه‌سازي) مي‌خواي فاصله‌ بگيري چون آسونتره.
درمانگر: و اين درست همون كاريه كه وقتي بچه بودي هم انجام ميدادي.
داو: بله. اون وقت‌ها هم مي‌زدم بيرون. فرار مي‌كردم و هيچوقت ياد نگرفتم كه وايسم و مشكلاتم رو حل كنم.
ديانا: (آيينه‌سازي) اگه درست فهميده باشم وقتي كوچولو بودي از تعارض‌ها فرار مي‌كردي و ياد نگرفتي كه با مسائل سروكله بزني.
درمانگر: مي‌توني گفته‌اش رو اعتباربخشي كني؟
ديانا: (اعتباربخشي و همدلي) بله مي‌تونم. فكر مي‌كنم اونوقت‌ها وقتي از خونه بيرون مي‌رفتي مي‌ترسيدي. و همه جا تو رو وحشت‌زده و نااميد مي‌كرد.

از طريق گفتگوي ايماگويي داو متوجه شد كه مشكلات كنوني‌اش چگونه ريشه در كودكي او دارند.‌ «الگوي سكوت، دور شدن و خشمگين ماندن» از رابطه‌ي او با پدرش شروع شده بود. ديانا حالا مي‌تواند با همدلي به داو گوش كند چون مي‌داند كه همسرش چگونه در كودكي جراحت ديده است. ديانا مي‌داند كه جلسه امن است و هر دو با ورود به فضاي ايمن ذهنشان، بدور از راهبردهاي دفاعي به هم حمله نمي‌كنند. مهمتر اينكه ديانا مي‌داند همه‌ي خشمي كه داو همواره بر او برون‌ريزي مي‌كرد، فقط متوجه خودش نيست و بخش مهمي از اين خشم در حقيقت نسبت به پدر داو ساطع مي‌شود. داو نيز هم‌اكنون با كسب بيتش پيرامون ريشه‌هاي رفتارش، كنترل بيشتري روي آنها بدست مي‌آورد و بجاي صرفاً واكنشي رفتاركردن، به همسرش پاسخدهي مي‌نمايد.

ديانا: من هم هميشه مي‌ترسم كه واقعاً بهت گوش كنم. مي‌دوني چرا؟ چون مي‌ترسم كه منظورت را نفهمم. وقتي بچه بودم پدرم مي‌گفت كه هميشه حرف‌هاي بي‌ربط مي‌زنم. اين حرفش هميشه تو گوشمه. وقتي بهم نگاه مي‌كني برام سخته كه با تمركز حرفهات رو گوش كنم. بهم فشار مياد و دوست دارم ازت دورشم.
داو: (آيينه‌سازي، اعتباربخشي و همدلي) بحث كردن با من به يادت مياره كه وقتي كوچك بودي پدرت مي‌گفت كه حرف نمي‌فهمي و حرف‌هاي بي‌ربط مي‌زني. مي‌تون بفهمم كه وقتي بهت نگاه مي‌كنم چقدر برات سخت مي‌شه كه درست حرفهام رو گوش كني و بعد دلت مي‌خواد فاصله بگيري تا ديگه بهت فشار نياد. مي‌تونم تو رو بفهمم و مي‌تونم تصور كنم كه چقدر تو اين شرايط وحشت‌زده و غمگين مي‌شي.
ديانا: بله. احساس وحشت مي‌كنم و مي‌خوام كه فرار كنم. وقتي بچه بودم هم از ديگران فرار مي‌كردم و نمي‌خواستم ديگران منو ببينن. خيلي سخته كه وقتي نگات مي‌كنن بتوني متمركز بموني. امّا وقتي هم كه ديگران كاري با من نداشتند دلم توجه مي‌خواست! دلم مي‌خواد بفهمي آدم چه احساسي داره وقتي كه هم از توجه فرار مي‌كنه و هم به اون نياز داره.
داو: (آيينه‌سازي) پس وقتي بچه بودي، چون فضا امن نبود نمي‌خواستي كه مورد توجه قرار بگيري. تو از مورد توجه قرار گرفتن فرار مي‌كردي اما در عين حال دوست داشتي كه ديده هم بشي. دلت مي‌خواد درك كنم كه داشتنِ همزمانِ اين دو احساس چقدر ترسناكه. درست فهميدم؟
ديانا: بله
داو: (اعتباربخشي و همدلي) مي‌تونم درك كنم كه اين احساس چقدر برات وحشت مياره. مي‌تونم تو رو در چنين لحظاتي تجسم كنم كه غمگين هستي و ترسيدي.

 برگة دوم

گفتگوی ایماگویی

1- آیینه‌سازی
– من شنيدم كه گفتي ………………………. .
– اگر درست فهميده باشم، گفتي كه ………………………… .
* سپس:
– آيا درست فهميدم که ……………………………….؟
– چيز ديگه‌اي هم هست که بخوای بگی؟

2- اعتباربخشی
– من مي‌توانم بفهمم كه …………………………. .
– اين را مي‌فهمم چون ……………………………. .
فراموش نكنيد اعتباربخشي توافق نيست. آن يعني كه من مي‌توانم نحوه‌ي ديد تو را درك كنم.

3- همدلی
اين تكنيك بايد باعث شود که شما «احساس كنيد». با توجه به ليست احساسات، در هر جمله یا عبارت همدلانه، سه احساس را انتخاب و استفاده كنيد. دقت داشته باشید که احساسات لغت هستند نه عبارت.

 برگه‌ سوم: لیست احساسات (1)

رهاشدگي آرام كفايت توانايي قاطعيت
شيفتگي، سحرشدگي مهرباني به مبارزه طلبيده شدن عذاب جذابيت
همه‌تواني، قدر قدرت بودن فريب‌خوردگي دوگانگي سرخوشي خشم
كودكانه آزارديدگي باهوش اضطراب ستيزه‌جويانه
بي‌تفاوتي رقابتي هيبت، شكوه طرد‌شدگي بد
گيجي زيبايي مشهود، برجستگي خيانت‌ديدگي خرسندي
تلخي بي‌رحمانه، ظالمانه سرور، سعادت فشار، درهم شكستگي جسارت، بي‌حيايي
تقصير، خطا خسته فريبكاري، دغل شجاعت پيروزي
سنگيني، فشار لذت اشتياق، آرزو يأس پرانرژي بودن
اندوه تخريب سستي، بي‌حالي نشاط، باحالي مجبورشدگي
حسادت، بدخواهي گناه تفاوت شيطاني ساده‌لوحي، زودباوري
حقارت، كوچكي به ستوه آمدگي شاد ناخشنودي هيجان‌زدگي
تنفر ترديد تحليل رفتگي سنگيني، فشار حقارت، كوچكي
مجذوب شدگي مفيد بودن ناخشنودي، گله‌مندي ترس درماندگي
گيجي، حيرت سردرگمي، دستپاچگي عالي پريشاني، آشفتگي ناداني، حماقت
غربت‌زدگي آشفتگي سراسيمگي، شتاب‌زدگي افتخار تقسيم‌شدگي
رهايي مزخرف تسلّط وحشت‌زدگي آسيب‌ديدگي
انباشتگي عصبيت مظنون، مشكوك غيظ و غضب، هيجان شديد ناديده گرفته شدن
اشتياق نشاط، بشاشيت فناناپذيري، ماندگاري سرمستي، جذبه شادي
تحميل به هيجان آمدگي، شوك خوب همدلي رضايت‌، خرسندي
تأثير پذيرفتگي افسون شدگي حرص شيفتگي، دلباختگي عصبانيت

گم گشتگی تهديد شدگي ديوانگي انزوا دلتنگي، ملالت
حسادت معنا لذت افسردگي، ماليخوليايي بي‌تابي، بي‌قراري
بدبختي اشتياق، شور رازآلودگي هيجان، لذت شيطنت
مهرباني نيازمندي گزيده‌گويي، كم‌گويي تنبلي شهواني، حشري بودن

دست و پا چلفتي بي‌بند و باري تنهايي تعلق عشق
خواري عصبانيت فشار غم زيبا
زيبايي رضايت زيركي رسمي بودن، خشكي هراس
نفرت، تهوع شسته‌ و رفتگي، تنظيم بودن تخريب اجبار عجيب
غرور بردگي تحميل شرارت آرام و قرار
بي‌حرمتي ناخوشايند سكسي درخودفرورفتگي خشم
درد سرحال بودن خيلي متعجب وحشت‌زدگي طرد شدگي
حماقت شك و ترديد خسّت آرامش پنهانكاري
صلح آسودگي متأسف بودن زجر، ستوه پشيماني
تأسف ركود، فلج‌شدگي آشفتگي، بي‌قراري مغرضانه، بدخواهانه تحسين‌آميز
بهت‌زدگي خوشايند، دلپذير سزاوار بودن، لياقت ناچيز بودن خوشنودي
درستكاري تزلزل، بي‌ثباتي عجيب و غريب در دام افتادگي خشكي، كسالت
گرفتاري حيرت‌زدگي زشتي حماقت خنگي

 برگه‌ سوم: لیست احساسات (2)

ناايمني رنج‌دهندگي بي‌مكاني اطمينان پرجوش و خروش، حرارت
دلسوزي، همدردي خشونت وراجي سرزندگي وسوسه‌شدگي
حقارت، كوچكي به ستوه آمدگي شاد ناخشنودي عالي
هيجان‌زدگي تنفر ترديد تحليل‌رفتگي بغض‌گرفتگي، سوزناك
سنگيني، فشار حقارت، كوچكي مجذوب‌شدگي مفيد بودن نگراني
ناخشنودي، گله‌مندي ترس درماندگي گيجي، حيرت مضحك بودن
سردرگمي، دستپاچگي عالي پريشاني، آشفتگي ناداني، حماقت سرزندگي
غربت‌زدگي آشفتگي سراسيمگي، شتابزدگي افتخار غيرقابل تحمل
آشفتگي رهايي مزخرف تقسيم‌شدگي نشاط
وحشت‌زدگي آسيب‌ديدگي تسلط انباشتگي شرارت، رذالت
عصبيت مظنون، مشكوك غيظ غضب، هيجان شديد ناديده گرفته شدن ناايمني
اشتياق نشاط، بشاشيت فناناپذيري، ماندگاري سرمستي، جذبه بي‌مكاني
شادي تحميل به هيجان آمدگي، شك خوب پرجوش و خروش، حرارت
همدلي رضايت، خرسندي تأثيرپذيرفتگي افسون‌شدگي خشونت
حرص شيفتگي، دلباختگي عصبانيت تهديدشدگي خستگي
انزوا حسادت لذت بيتابي، بي‌قراري در دام افتادگي
اشتياق، شوق هيجان، لذت مهرباني گزيده‌گويي، كم‌گويي گرفتاري
تنبلي شهواني، حشري دست و پا چلفتي بي‌بند وباري زشتي
تنهايي تعلق عشق خواري بي‌اهميتي، ناچيز بودن
گم‌گشتگي ديوانگي دلتنگي، ملالت معنا وحشتناك
افسردگي، ماليخوليايي بدبختي رازآلودگي شيطنت وحشت‌زدگي
نيازمندي عصبانيت فشار غم تهديد‌شدگي، تهديد
زيبايي رضايت زيركي رسمي‌بودن، خشكي وسوسه‌شدگي
هراس اجبار شسته و رفتگي، تنظيم بودن تخريب سرسختي، قاطعيت
اجبار عجيب تحميل‌شدگی بي‌حرمتي تنش
در خود فرورفتگي درد وحشت‌زدگي خست ترديد
صلح زجر، ستوه ركود، فلج شدگي تأسف ترديد
خوشايند، دلپذير خوشنودي تزلزل، بي‌ثباتي غرور عالي
شرارت ناخوشايند خشم سرحال بودن بي‌اهميتي، ناچيز بودن
طردشدگي آرامش آسودگي پشيماني بغض گرفتگي، سوزناك
آشفتگي، بي‌قراري تحسين‌آميز سزاوار بودن، لياقت درستكاري وحشتناك
بردگي آرام و قرار سكسي خيلي متعجب غيرقابل تحمل
حماقت شك و ترديد پنهانكاري متأسف بودن سرسختي، قاطعيت
مغرضانه، بدخواهانه بهت زدگي ناچيز بودن عجيب و غريب نشاط
خشكي، كسالت حيرت‌زدگي حماقت خنگي تنش
رنج‌دهندگي اطمينان دلسوزي، همدردي وراجي شرارت، رذالت

 برگة چهارم

دستورات انجام تكاليف جلسه‌ي اول
1- وقتي در 48 ساعت آينده با هم حرف مي‌زنيد، فقط با استفاده از تكنيك‌هاي گفتگوي ايماگويي صحبت كنيد. از انجام اين تمرين لذت ببريد و در عين حال آن را به دقت بياموزيد. در آغاز، اين روش به نظرتان غيرطبيعي خواهد آمد اما اين مهمترين مهارتي است كه نيازمند آموختن آن هستيد. پس از دو روز تمرين‌كردن، سبك هميشگي گفتگو كردنتان را اجرا و آن را با گفتگوي آگاهانه مقايسه كنيد.هر روز بطور جدّي نيم ساعت براي گفتگوي ايماگويي وقت بگذاريد. فراموش نكنيد كه شما در حال يادگيري يك مهارت تازه هستيد. پس نمي‌توانيد در آن بدون نقص اجرا نماييد. مشكلاتي كه ضمن اجراي تمرين با آنها برخورد مي‌كنيد را بخاطر سپرده و در جلسه‌ي بعدي مطرح نماييد.
2- روزي سه بار و هر بار به مدت زمان 1 دقيقه، درباره‌ي يك صفت خوب همسرتان فكر كنيد. هر بار احساستان را تا يك دقيقه‌ي كامل حفظ نماييد.
3- روزي يكبار يك جمله‌ي محبت آميز يا توجه‌آميز يا خوشنود‌كننده به همسرتان بگوييد.

تكليف جلسه‌ي اول روز اول روز دوم روز سوم روز چهارم روز پنجم روز ششم روز هفتم
1- گفتگوي ايماگويي
2- فكر كردن به صفت خوب همسر
3- اداي يك جمله‌ي خوب به همسر

عضو خبرنامه شوید
عضو خبرنامه شوید
دریافت جدیدترین مقالات در حوزه روابط و زندگی
اطلاعات شما نزد سایت دکتر بیتا حسینی محفوظ می ماند .

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.